بارکُد برای جانداران

اسفند ۳م, ۱۳۹۰


لاروهای پروانه ی مونارک از برگ های نوعی افوربیا در چابهار تغذیه می کنند(زمستان ۱۳۸۹)

عکس از محمد کرام الدینی

• یکی از دشواری‌هایی که زیست شناسان هنگام کار روی موجودات زنده با آن دست به گریبان‌اند، شناسایی گونه است. تعیین گونه حتی برای زیست شناسان خبره و کارکُشته هم آسان نیست، روندی طولانی دارد و به علاوه، چون معمولاً حد و مرز گونه مبهم و نامشخص است، معلوم نیست که واقعاً اعضای گونۀ مورد مطالعه خود همه به یک گونه تعلق دارند، یا از چند گونۀ نزدیک به هم، یا به اصطلاح از چند گونۀ پنهان تشکیل شده‌اند؛ مانند پروانۀ جهندۀ Astraptes fulgerator که در شمال غربی کاستاریکا زندگی می‌کند و گر چه همۀ اعضای آن یک نام علمی دارند و یک گونه به شمار می‌روند، اما در واقع شامل ۳ تا ۱۰ گونۀ پنهان است .

برای خواندن بقیه ی مطلب که در واقع سرمقاله ی شماره ی بهاری مجله ی رشد آموزش زیست شناسی است، به اینجا مراجعه کنید.

هشت بیست هزارم

بهمن ۳۰م, ۱۳۹۰

از شما چه پنهون چندی پیش گفت و گویی با یکی از مجلات انجام دادم. قرار است این گفت و گو در همین هفته‌ها  منتشر شود. هر وقت منتشر شد، لینک آن را در اینجا قرار خواهم داد. این گفت و گو درباره‌ی المپیاد زیست‌شناسی کشور و نیز تألیف کتاب‌های درسی زیست‌شناسی است. برای نمونه، دو پرسش و پاسخ آن‌ها را در اینجا می‌آورم.

مجله: به نظر شما طی چند سال اخیر جهت‌گیری المپیاد زیست‌شناسی درست بوده است؟

من: اگر منظورتان المپیاد زیست‌شناسی کشور است، باید عرض کنم که نمی‌دانم، چون جهت آن را نمی‌دانم و لذا نمی‌توانم اظهارنظر کنم؛ من از سالی که بازنشسته شدم به جز گاه‌گاهی که دوستان دعوتم می‌کردند به کمیته، فعالیت چشم‌گیری در کمیته‌ المپیاد نداشته‌ام؛ آن‌هم در مواردی که نیاز بود تجربه‌هایم را به آن‌ها منتقل کنم.

مجله: قسمت بزرگی از مخاطب‌های مجله‌ی ما دانش‌آموزان علاقه‌مند به علم‌اند که المپیاد را راهی برای ورود به دنیای علم می‌دانند و دوست‌ دارند نظر شما را درباره‌ی المپیاد زیست‌شناسی بدانند.

من: هدف اصلی برقراری المپیاد زیست‌شناسی کشور کمک به امر آموزش بوده‌است؛ همان طور که معلم یک کلاس بین شاگردانش مسابقه راه می اندازد تا دانش آموزان را به فعالیت‌های آموزشی وادارد، یا مسابقه‌هایی با همین هدف بین دانش‌آموزان کلاس‌های یک مدرسه، بین مدارس مختلف، بین مناطق مختلف یا بین دانش‌آموزان شهرهای مختلف برگزار می‌شود. هدف المپیاد توزیع جایزه بین شرکت کنندگان نبوده است. متأسفانه در جامعه‌ی کنکور زده‌ی ما برداشت نادرستی از المپیاد شده است. به مخاطبان عزیز مجله‌ی شما باید بگویم که اگر می‌خواهید در المپیاد زیست‌شناسی شرکت کنید، فقط کافی است واقع‌بین باشید و این آمار را در نظر بگیرید: هر سال حدود بیست هزار نفر که بیشتر آنان کم و بیش در یک از سطح معلومات و توانایی‌های علمی هستند، در المپیاد کشوری زیست‌شناسی شرکت می‌کنند، اما همای سعادت فقط روی سر هشت نفر از انان می‌نشیند. بنابراین اگر همه را در یک سطح بدانیم، احتمال موفقیت در این المپیاد هشت تقسیم بر بیست هزار است. حالا اگر این را می پذیرید، بسم الله. المپیاد مال شماست.

برگی از دفتر یادداشت های روزانه(۲)

بهمن ۲۵م, ۱۳۹۰

… زندگی آنچه زیسته‌ایم نیست؛ بلکه آن است که در خاطرمان مانده است و به یادش می‌آوریم تا روایتش کنیم (مارکز، گابریل گارسیا؛ زنده‌ام تا روایت کنم)

فروردین‌ ۱۳۸۴ در حالی که در سفری کوتاه به کشوری دور بودم، به یاد یکی از روزهای کودکی افتادم و خاطره‌ای از یک روز زمستانی آفتابی را نوشتم.

اسدالله مادر نداره

بادسردی که از پشت بام‌ به صورتم می‌خورد، بوی کاه‌گل می‌دهد. گرمای دلچسبِ آفتابِ کم‌رمقِ زمستانی پوست صورتم را چین انداخته و زمینِ گِل پوش، پاهایم را اذیت می‌کند. چغوک‌ها سروصدا می‌کنند. گربه‌ی کِنتونی بی‌توجه به جمعیتِ ایستاده در کوچه، روی دیوار خیس خانه‌ی «اسدالله» آهسته قدم برمی‌دارد و به پیش می رود.
«آسیدعلی‌اکبر» کمر راست و سینه سپر کرده، با چشمان بسته گویی آسمان آبی را می‌نگرد و مثل همیشه ریش می‌جنباند و زیر لب چیزی می‌خواند. شال سبز کمرش از زیر عبایش پیداست.
پشت سرِ «آسیدعلی‌اکبر» چند نفر ایستاده‌اند. همه را می‌شناسم: «ممد اسقاطی»، «علی لنگ»، «جعفر خیاط» و «سیدمرتضی دلاک». چند قدم آن طرف‌تر «علی‌زهرا» با «حاج‌مَم‌کریم» جر و بحث می‌کنند. همسایه ها همه هستند، به جز «آسیدکاظم». نمی‌دانم چرا نیامده است. پدرم تنها به دیوار تکیه کرده و دقیقه‌ای یک بار زیر لب می‌گوید: «لا‌اله‌الا‌الله». تصور می‌کنم صدایش را فقط من می‌شنوم. دلم برایش می سوزد. زن‌ها بر‌خلاف همیشه ساکت‌اند. چادر‌های چیت گل‌دار‌شان بی‌حرکت از سر‌هاشان آویزان است و بچه‌ها چندتا چندتا مشغول بازی‌اند. «نمکو» پستانک در دهن و گل‌آلود روی زمین خیس نشسته و سنگ توی آب می‌اندازد و «عباسو» که مثل همیشه مریض به نظر می‌رسند، به دیوار تکیه داده و به جلو خیره شده است. انگار چیز جالبی دیده است. «قلو» و «اصغرویدالله» از سقاخانه آب روی هم‌دیگر می‌پاشند. خدا کند سرما بخورند. قرار است با هم همکلاس شویم. مادرم گفته که سال دیگر مرا می‌فرستد مدرسه، کلاس اول.
نمی‌دانم چه خبر است. فقط دلم می‌خواهد یک مشت محکم بزنم تو دهن «اصغرو‌یدالله». دیروز به من فحش داد. فحش بد. حیف که زورم بِش نمی‌رسد. گربه‌ی کنتونی برمی‌گردد و هم‌چنان بی‌توجه به جمعیت،از روی دیوار رد می‌شود و می‌رود.
ناگهان «ممدوسکینه» با شتاب و دوان از خَم باریکِ کوچه پدیدار می‌شود. فریادش سکوت غیرعادی کوچه را می‌شکند: «آوردنش». چندتا از مردها و زن‌ها به سمت او می‌دوند و آن‌هایی که روی زانو نشسته بودند، از جا بلند می‌شوند. «آسیدعلی‌اکبر» جمعیت را کنار می‌زند و سعی می‌کند خودش را به در نزدیک‌تر کند. جمعیتی شتابان از خَم کوچه وارد می‌شود، با فرشی لوله‌شده بر دوش. می‌پرسم: «این چیه مادر؟»؛ می‌گوید: «این اسدالله است، اسدالله. دیروز مُرده».
یادم می‌آید. اسدالله را چند روز پیش دیده بودم. سلامش کرده بودم. اما او چیزی نگفته بود، بلکه فقط لبخندی زده بود ورفته بود. جمعیت فرش لوله‌شده را در مقابل در خانه‌ی «اسدالله» به زمین می‌گذارد. هیچ کس نای حرف زدن ندارد. مردی از میان جمعیت فریاد می‌زند: «بگو لااله الا الله». چند نفر زیر لبی تکرار می‌کنند: « لااله الا الله ». بار دیگر سکوت چیره می‌شود.
ناگهان صدای نازک جیغ زنی مانند خنجر پرده‌ی سکوت را پاره می کند: «اسدالله مادر نداره». بغض جمعیت می‌ترکد. صدای گریه‌ی جمعیت ناگهان بلند می‌شود و به آسمان می‌رود. مثل این است که کبریتی بر پشته‌ای از بوته‌های خشک خارشتر نزدیک کرده باشند. حالا صدای «لااله الا الله» پدرم بلندتر شده است. فریاد و گریه از هر سو بلند است. می ترسم. به زیر چادر مادرم پناه می‌برم. مادرم گریه می کند و می لرزد. از میان گریه‌اش این کلمات را می‌شنوم: «اسدالله مادر نداره».

محمد کرام‌الدینی، فروردین ۱۳۸۴، سائوپائولو، برزیل

برگی از دفتر یادداشت های روزانه(۱)

بهمن ۲۴م, ۱۳۹۰

… زندگی آنچه زیسته‌ایم نیست؛ بلکه آن است که در خاطرمان مانده است و به یادش می آوریم تا روایتش کنیم (مارکز، گابریل گارسیا؛ زنده‌ام تا روایت کنم)‎

۳ اسفند ۱۳۸۲
سرفه امان نمی‌دهد. نمی گذارد بخوابم. گلو دردم که از چند روز پیش شروع شده، به بدترین وضعیت رسیده است. کاش گوش می‌کردم و سری به پزشک می‌زدم. مگر نه این است که آنتی‌بیوتیک را برای همین روزها کشف کرده‌ا‌ند!
دیشب شب بدی بود. سرفه و سردرد خواب از چشم‌هایم دور کرده بودند. نزدیکی‌های صبح تصمیم گرفتم کارهای امروزم را به علت بیماری لغو کنم و در خانه بمانم، یعنی برای اولین بار در طول ۲۹ سال خدمت در آموزش و پرورش، مرخصی استعلاجی بگیرم. مگر گواهی پزشک برای همین روزها نیست؟
ساعت حدود ۵ صبح بود که خواب اندک اندک به سراغم آمد. کمی بعد با سر و صورت پف کرده عزم رفتن کرده بودم. اهل خانه نگران بودند. ساعت ۸ و نیم باید در «کارگاه طراحی راهبرد اطلاع رسانی در زمینه‌ی پیشگیری از ایدز در ایران» شرکت کنم. باید جالب باشد. این کارگاه را «یونیسف» با همکاری «دانشگاه جان هاپکینز» برگزار می‌کند.

کتاب‌های درسی دیجیتال می‌شوند

بهمن ۱۳م, ۱۳۹۰

خبر: کمیسیون ارتباطات دولت آمریکا اعلام کرده است که تا پنج سال دیگر دانش‌آموزان این کشور باید درس‌های خود را از طریق کتاب‌های دیجیتال یاد بگیرند. این کمیسیون همچنین از شرکت‌هایی که در زمینه‌ی تولید کتابخوان‌های الکترونیک فعالیت می‌کنند خواسته است تا برای کمک به رسیدن دولت به این هدف حداکثر تلاش‌شان را بکنند.
شرکت اپل هم اخیرا کتابخوان‌های جدیدی به بازار ارائه کرده است که امید دارد مسیر نوینی را در آموزش الکترونیک در کلاس‌های درسی آمریکا به وجود آورد. آخرین محصول این شرکت کتابخوانهای درسی ۲ است. کتابخوان جدید اپل در روزهای اول پس از معرفی با استقبال خوبی رو به رو شد. به گزارش مجله‌ی فوربز آمریکا، تنها در سه روز پس از اعلام محصول جدید، این شرکت توانست ۳۵۰ هزار دستگاه به فروش برساند.
به اعتقاد کارشناسان آمریکایی در سال‌های اخیر در مقایسه با کشورهای اروپایی و چین در زمینه‌ی آموزش عقب مانده است. دانش آموزان آمریکایی در مقایسه با همسالان خود در این کشورها در درس‌هایی چون ریاضی و علوم نمرات پایین‌تری می گیرند. همین باعث شده است که دولت این کشور به فکر تغییر و تحول در مدارس بیفتد. جانشینی کتاب‌های درسی با کتابخوان‌های الکترونیک هم نمونه‌ای دیگر از تلاش‌ها در این زمینه است.
دولت می‌گوید با این کار درس خواندن برای دانش آموزان تبدیل به تفریح می شود و شاید در نهایت بتواند باعث پیشرفت آنان در سطح بین المللی شود. کتاب‌های درسی دیجیتال در مدارس آمریکا، برای اولین بار در سال گذشته پس از طوفان شدید در شهر ژوپلن ایالت میزوری به کار گرفته شد. مدارس در این شهر کاملا از بین رفته بودند، اما با استفاده از کامپیوترهای قابل حمل و کتاب‌های درسی دیجیتال، دانش آموزان موفق شدند به درس‌شان ادامه دهند. اما مانند هرگونه تغییر اساسی دیگر، جانشینی کتاب‌های درسی با کتابخوان‌های دیجیتال مخالفان و طرفداران خود را دارد.
طرفداران می‌گویند درس خواندن برای بچه‌ها جذاب‌تر می شود و دانش آموزان نیاز به حمل کتابهای سنگین ندارند؛ ولی مخالفان می‌گویند مدارس هنوز آمادگی جانشینی کتاب‌های درسی را ندارند و برخی دیگر هم مشکلات زیست‌محیطی تولید این کتابخوان‌ها را مطرح می‌کنند.
از سوی دیگر، اخیراً گزارش‌هایی در آمریکا درباره‌ی شرایط سخت کارگران شرکت اپل در چین منتشر شده است که عده ای را نسبت به خرید محصولات آن مردد کرده است. اما دولت آمریکا می‌گوید کتاب‌های درسی دیجیتال نیاز امروز مدارس این کشور است و نباید هیچ فرصتی را در استفاده از آنها از دست داد.

اسباب تألیف

بهمن ۱م, ۱۳۹۰

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه‌ی خمار داشت
لسان‌الغیب

امشب که آخرین شب از ماه دی ۱۳۹۰ است، به عهد خود وفا کردم، کتاب پایانی مجموعه‌ی شش‌جلدی حیات‌وحش برای کودکان را به پایان بردم و به دست امواج الکترومغناطیس سپردم تا از طریق هوای خنک، خیس و پر باران ساحل خزر به ناشر صبور و شکیبا که در زیر برف تهران منتظر است، روانه شود.
اکنون که کوه تعهد تألیف این مجموعه از شانه‌هایم به زیر آمده و پس از سال‌ها دل‌مشغولی احساس شیرین آزادی و رهایی از این بند در دلم ریشه دوانده است، بهتر دیدم تا پیش از آن که خواب خوش نیمه شبانه هوش و حواس از من برباید، چند سطری در سبب، اسباب و روند کار این مجموعه بنگارم.
چند سالی می‌گذرد از لحظه‌ای که من در دقیقه‌ی پنجم از نشستی دونفری عشق تألیف این مجموعه را آسان یافتم، مغلوب پیشنهاد ناشر شدم و غافل از گرفتاری‌ها و مشکل‌هایی که در نوبت منتظر بودند، تألیف مجموعه را پذیرفتم .
نخستین مشکل، همانا فتادن سر و کار با کودک و لزوم گشودن زبان کودکی بود. زود دریافتم که کاربرد اصل ترغیب مخاطب، در این مجموعه چندان که تصور می رفت، آسان نیست. پر واضح است که کودکان زبان نوشتاری فنی، رسمی و درسی ما را نمی‌پسندند.
پس قلم به زمین گذاشتم و بار سفر بربستم به دنیای کودکان. در این سفر با کودکان بسیاری به گفت و گو نشستم. در هر گفت و گو آرام و آهسته صحبت را به حیات وحش می‌کشاندم و گفته‌های زیرزبانی آنان را به حافظه می‌سپردم. مدتی دراز به هر کجا که می‌رفتم، دور یا نزدیک و پایم به هر خانه، مدرسه، تاکسی یا اتوبوسی کودک دار که بازمی‌شد، در هر فرصتی ولو اندک به سراغ مخاطبان کوچکم می‌شتافتم تا بدانم در مغز بزرگ‌شان چه تصوری از حیات وحش وجود دارد، دروازه‌های علاقه‌مندی آنان به این هسته‌ی مرکزی محیط زیست رو به کدام سوی‌ها گشوده می‌شوند و لحن و زبان مناسب برای ترغیب و کشاندن آنان به زمینه‌ی حیات وحش کدام است. باری، مدتی به درازا کشید تا به دروازه‌های زبان و زمینه‌های مورد علاقه‌ی کودکان امروزی نزدیک‌تر شوم.
گام دوم که اندکی پس از گام نخست آغاز شد و به پیش رفت، یافتن خزانه‌ی واژگانی مخاطب بود. لازم بود بدانم که چگونه می توان با زبان و واژگان کودکانه مخاطب کوچک را قانع کرد که نه فقط می شود ماری، گرگی، پلنگی یا هر جانور دیگری را که این روزها «وحشی»، «خطرناک» یا «مرگ آفرین» معرفی می‌شوند، دید، اما آن را نکشت یا به سوی آن سنگ پرتاب نکرد، بلکه به عکس می‌توان به تماشایش نشست و به تحسین و ستایش نقش‌های عجب آن نقاش بی‌همتا پرداخت؛ با چه واژگانی می‌توان با آنان از انقراض سخن گفت و در گوش‌های کوچک‌شان زمزمه کرد که نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون؟
برای یافتن پاسخ به این پرسش‌ها افزون بر گفت و گوهایی که ذکر آنها رفت، به کتاب‌های درسی دوره‌ی ابتدایی روی آورم و یکایک آنها را از پایه‌ی اول تا پنجم ابتدایی تورق کردم و از نظر گذراندم. پس از آن بود که دریافتم دایره‌ی واژگانی کودکان دبستانی سرزمین محبوب‌ چه مایه گسترده‌تر از آن است که تصور می‌کردم.
سپس به تکمیل مجموعه‌ی کتاب‌ها و مقاله‌های مربوط به حیات وحش ایران موجود در کتابخانه‌ام پرداختم. تا آنجا که توانستم منابع را فراهم آوردم و آنها را به کتابخانه‌ام افزدوم. ناشر نیز مجموعه‌ای بزرگ از کتاب‌های حیات وحش جهان را به امانت به من سپرد و بدین ترتیب مجموعه‌ی حیات وحش کشوری و جهانی‌ام غنی تر شد.
اکنون دیگر وقت آن رسیده بود که قلمی را که در آغاز بر زمین گذاشته بودم بردارم و بر کاغذ روانه کنم. لذا رایانه را در پیش نهادم و انگشت بر صفحه کلید گذاشتم. طرحی از مجموعه‌ای شش جلدی ریختم که جنبه‌های جالب برای کودکان و در عین حال علمیِ حیات وحش ایران و جهان را در برمی گرفت. همه‌ی کوششم این بود تا در عین حال از افتادن در چاه شبه علم بپرهیزم، آنچه می‌نویسم از کاوش‌های علمی به دست آمده باشد و برای علاقه‌مند کردن مخاطب به موضوع به هیچ روی دست به دامان شایعه، خرافات، گزافه و نادرست نویسی نشوم.
کار به آهستگی در جاده‌ای ناهموار به پیش می‌رفت، دشواری بعدی یافتن تصویرهای مناسب و درآمیختن آنها با نوشته‌ها بود. آرمانی بود که کتاب‌های این مجموعه تصویرمحور باشند، یعنی نخست تصویرهایی مناسب هر موضوع بیابم و سپس برمبنای آنها متن بنویسم؛ اما یافتن تصویر مناسب آسان نبود، هر چند قرار بود که برخی عکس‌های مورد نیاز را عکاسان حرفه‌ای حیات وحش بگیریم و برخی دیگر را به تصویرساز سفارش بدهیم تا کار اصیل باقی بماند.
در یکی از روزهای سختِ نومیدی، ناشر به نجات من آمد و مرا با گرافیست مجموعه آشنا کرد. او که گرافیست حرفه ای مجلات کودکان و آشنا با دشواری‌ها و سختی‌های کار بود، پذیرفته بود با من در مصور کردن کتاب همکاری کند. حاصل چند نشست کوتاه با او راه را هموار کرد: قالبی فراهم شد برای صفحه‌های کتاب‌های مجموعه و مدخل‌ها و بدین ترتیب جاده‌ی تألیف هموارتر شد و کار تا بداینجا به پیش رفت که گفتم. در طول مدت تألیف دوستان جانورشناس نیارمیدند از پرسش‌های فراوان من که در اوقات مختلف شبانه روز برایم پیش می آمد. شگفتا که این علم‌ورزان عالم نه فقط هرگز از پرسش‌های من روی ترش نمی‌کردند، بلکه با روی و دل باز خود مشوق من هم می‌شدند.
اکنون اگرچه کوه تألیف مجموعه از شانه هایم پیاده شده است، اما هنوز تخته سنگ‌هایی از آن بر من باقی مانده‌اند. به گفته‌ی معماران ساختمان، اگر چه حداقل سه کتاب از این مجموعه‌ی شش جلدی (خزندگان، پرندگان و پستاندارن) مرحله‌ی نازک کاری را هم پشت سر گذاشته‌اند، اما بخشی از کار (ماهی‌ها، دوزیستان و جانوران بی مهره ) تازه در پایان سفت کاری‌اند. هنوز چند خوان دیگر از هفت خوان باقی مانده است تا مجموعه کتاب شود و در دست های کوچک محاطبان کودکم جای گیرد. از قدیم گفته‌اند «تا گوساله گاب شود، دل صاحبش آب شود»؛ اما اکنون بگذارید بگویم که «تا کتاب کتاب شود، دل مؤلفش آب شود». خوان‌های دیگر را همکاران دیگر ویراستار، عکاسان، گرافیست، تصویرساز و نمونه‌خوان پشت سر خواهند نهاد و من البته وظیفه دارم در هر مرحله‌ی کار با یکایک آنان تعامل داشته باشم. آنچه در این چند سال گفتنی، مثال زدنی و باورنکردنی می‌نمود، صبوری، شکیبایی، مدیریت و سازمان دهی ناشر بوده است.
آوای شیرین و لطیف سینه سرخ‌های آوازخوان که بی قرار و شادمان بر درختان خانه بالا و پایین می‌پرند خبر از نزدیک شدن نخستین سحرگاه ماه بهمن ۱۳۹۰ می‌دهد. پس بدرود و سلام.

محمد کرام الدینی

مرز بین ۳۰ر۱۰ر۱۳۹۰ و ۱ر۱۱ر۱۳۹۰

سرنوشت درختان باغ ما

بهمن ۱م, ۱۳۹۰

دیشب چراغ عمر مرد بزرگی از تبار عاشقان و نگهبانان محیط زیست سرزمین مان خاموش شد. دکتر کامبیز بهرام سلطانی مؤلف کتاب های درسی محیط زیست، مرد خستگی‌ناپذیر طبیعت ایران که هرگز حاضر نشد حقیقت را فدای مصلحت شخصی‌اش کند، درگذشت. اصل خبر.

به امید روزی که هر ایرانی یوزپلنگ را از پلنگ تشخیص دهد

دی ۲۳م, ۱۳۹۰

سال گذشته در همین وبلاگ پیوندی به خبری دادم که از ببرهای وارداتی روسی گزارش داده بود و در گزارش در میان چند تصویر از ببر، به اشتباه تصویری هم از پلنگ گذاشته بود. چندی پس از نشر نوشته ی من، تصویر پلنگ حذف و گزارش اصلاح شد(البته ادعا نمی کنم که این اصلاح به علت انتشار مطلب من بوده است).
حالا نوبت یوزپلنگ رسیده است که سال هاست با حمایت پروژه ی حفاظت از یوزپلنگ آسیایی در کشور ما معروف شده است، به طوری که در تحقیقی که برای تالیف کتاب حیات وحش کودکان انجام دادم، بر من معلوم شد که بسیاری از کودکان ایرانی یوزپلنگ را می شناسند و آن را با پلنگ یا ببر اشتباه نمی گیرند.
یوزپلنگ(انگلیسی:Cheetah، عربی:فهد، اسپانیایی: guepardo، لاتینی: Acinonyx، آذری:Hepard با نام علمی Acinonyx jubatus) در نوشته های قدیم فارسی «یوز» نوشته می شده است و معلوم نیست چرا به تازگی واژه ی پلنگ به آن افزوده شده است.
نکته این است که سال هاست یوزپلنگ در هندوستان منقرض شده و ایران تنها زیستگاه یوزپلنگ آسیایی است. هندی ها چندی پیش در پی گرفتن چند یوزآسبایی از ایران بودند تا نسل این جانور کمیاب را از انقراض نجات دهند، یعنی کاری را که ما نتوانسته ایم انجام دهیم، تجربه کنند؛ اما گویا این درخواست آنان رد شد.
حالا امروز با خواندن این خبر، سراپا متعجب شدم که چگونه سر وکله ی یوزپلنگ در هندوستان پیدا شده است! عنوان خبر به سبک عنوان های امیرارسلان نامدار چنین است: «گرفتار شدن یوزپلنگ مهاجم در منطقه مسکونی هند».
خوشبختانه فیلمی همراه خبر وجود دارد که به روشنی نشان می دهد که جانور مورد بحث پلنگ است نه یوزپلنگ. به امید روزی که هر ایرانی یوزپلنگ را از پلنگ تشخیص دهد.

بیایید مقاله بنویسیم

دی ۲۲م, ۱۳۹۰

از شما چه پنهون دیروزظهر به دعوت مسئولان اداره ی آموزش و پرورش شهر عباس آباد سحنرانی ای داشتم با سرگروه های آموزشی شهر با عنوان «بیایید مقاله بنویسیم». اما وقت بیش از حد تنگ بود و خیلی از چیزهایی که میخواستم بگویم ناگفته ماند تا فرصتی دیگر، اگر عمری بود البته. به همین علت در پایان گفتم که:
گر بماندیم زنده بر دوزیم، جامه ای کز فراق چاک شده است
گر بمردیم عذر ما بپذیر، ای بسا آرزو که خاک شده است.
خبر این سحنرانی(که فکر نمی کردم به این زودی روی وبگاهشان قرار دهند).
این هم بخشی از این سخنرانی:

به نام خدا، وقت بسیار تنگ است، اما در مقابل عرصۀ موضوع بس فراخ. بنابراین مجبوریم موضوع را گذرا و به اندازۀ مشتی از خروار بررسی کنیم.

بخش نخست: اصول کلی
تعریف
تردید ندارم که همۀ حاضران به مفهوم «مقاله» نیک آگاهند، بنابراین، بهتر است برای پرهیز از درافتادن به اقیانوس بی حد و مرز تعریف‌ها و برای صرفه جویی در وقت گرانبها از تعریف جامع و گستردۀ مقاله درگذریم و هر نوشتۀ منسجم نثر، مانند گزارش کار، نقد ادبی، مواد آموزشی، شرح مشاهدات زندگی روزمره، خاطره، اظهار نظر را که نویسنده ای به قصد انتقال موضوعی به مخاطب یا مخاطبانی نوشته است، «مقاله» بدانیم. «آلدوس هاکسلی»(۱۹۶۳-۱۸۹۴) مقاله نویس برجسته معتقد بود که «مقاله» یعنی هر نوشته دربارۀ هر چیز.
امروزه مفهوم «مقاله» گسترده تر از قدیم است و به رسانه‌های دیگر غیر نوشتاری، مانند سینم، و عکاسی نیز کشیده شده است.
در برخی از کشورها درس «مقاله نویسی» در برنامۀ دانش آموزان دورۀ متوسطه گنجانده شده و مقالات دانش آموزی ملاک و معیار پذیرش دانش آموزان در دانشگاه‌هاست. در رشته‌های علوم انسانی و علوم اجتماعی برای ارزیابی عملکرد دانش آموزان در امتحانات نهایی از همین مقالات دانش آموزی استفاده می‌کنند.

انواع
اگر دشواری تعریف «مقاله» را پشت سر بگذاریم، دشواری دیگری پدیدار می‌شود که همانا دشواری گروه بندی انواع مقالات است.
بدیهی است چون که مقاله را نمی‌توان در قالب تعریف ریخت، گروه بندی و دسته بندی انواع مقالات هم کاری ناشدنی و تلاش در این راه اتلاف عمر است. اما بیایید در اینجا توافق کنیم که آدمی زاد به طور کلی دو نوع مقاله می‌نویسد: یکی «مقالۀ عمومی» و دیگر «مقالۀ تحقیقی». مقالۀ عمومی نوشته ای کوتاه یا بلند، به نثر و دربرگیرندۀ نظر نویسنده دربارۀ موضوعی است؛ در حالی که مقالۀ تحقیقی ساختاری منسجم تر، شامل مقدمه، بدنه، نتیجه گیری و کتاب شناسی دارد و محصول نوعی تحقیق است.
…………………………
………………………..

.

دزدی اثر در روز روشن

دی ۲۱م, ۱۳۹۰


اگر می خواهید ناشی‌ترین و بی‌سوادترین سارق فرهنگی را بشناسید، اینجا را کلیک کنید که درباره‌ی ناشری است که فرهنگ کوچک حییم را بدون اجازه‌ی ناشر اصلی منتشر کرده، با این تفاوت که کتابی سراسر غلط به خواننده و خریدار تحویل داده است. این کتاب از روی یکی از کتاب‌های قدیمی فرهنگ حییم و بی‌اجازه از ناشر اصلی منتشر شده است.