« نوشته‌هاي محمد كرام‌الديني را داون لود كنيد | Main | از فرزندان بگو »

آسمانِ پگاهِ شهريوريِ تهران

آسمانِ پگاهِ شهريوريِ تهران به دريا مي‌ماند. از نگريستن بدان خسته نمي‌شوي. با ژرفايِ بي‌پايانش پرده‌اي را مي‌ماند، همواره ديگرگون. نگاه کن! پرنده‌اي نقره‌فام مي‌بيني که از ميانِ ابرهايِ نازک و پراکنده، در خطي راست در گذر است. بايد هواپيمايي باشد که جهان‌هايي به شمار مسافرانش، درونِ پيکرِ خويش جاي داده است و خواب، بيداري، اميد و دلشوره بار دارد. ابرهايِ پراکنده آن را در برابرِ نگاهت پيدا و ناپيدا مي‌کنند. آن جا دو پرنده مي‌بيني که يکي به دنبالِ ديگري در پرواز است. بايد کبوتراني باشند، به سپيديِ ابرهاي زمينه. گنبد گيتی دريايي را مي‌ماند، آبي را که پيوسته ديگرگون مي‌شود، با ابرهاي رنگارنگش. کلاغی تنها را مي‌بيني که به سویِ آن ديوِ سپيدِ پای در بند پر کشيده است. اينک ابري سترگ مي‌بيني که بر ستيغ دماوند اِستاده است و از فراسوي آن پيکان‌هايِ زردفامِ آفتابِ نوزاد به سويِ تو و به سويِ فوجِ پَرّانِ پرندگانِ دريايي، به يکسان نشانه رفته‌است. در ژرفايِ بي‌پايانِ آسمان، همچون ژرفايِ رازآلود دريا، شوقِ زيستن موج مي‌زند.

Comments

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)