« از فرزندان بگو | Main | کاریکاتور »

دریا خندید در دور دست...

براي پيمان عزيزم که دل به دريا زده است و روي به افق دارد:

مردم گُله به گُله کنارِ آتش‌هايي که از هيزم‌هايِ نمناکِ درياآورده و باران خورده بر پا کرده‌اند، نشسته‌اند. دودِ غليظِ آتش‌ها به سوي دريا روان است. بچه‌ها در تاريکيِ شامگاه در ماسه‌هايِ ساحلي بازي مي‌کنند. گروهي گودال حفر مي‌کنند، بعضي‌ها قلعه مي‌سازند و عده‌اي تن به آب زده‌اند. پدران، مادران و بزرگ‌ترها که نيم‌چشمي به کودکان دارند، در روشناييِ نارنجيِ آتش تخمه مي‌شکنند. قليان مي‌کشند يا به هم‌ديگر نگاه مي‌کنند و بي صدا لب مي‌جنبانند. کاکايي پيري در تاريکي شامگاه در نزديکيِ خطِ ساحلي در جست‌وجوي ماهي است.

صدايِ ريتمِ يکنواخت و غمناکِ دنبکي برمي‌خيزد. آرام‌آرام نزديک‌تر مي‌شود. اکنون صداي ضعيفِ ويولوني کم‌جان در همراهي دنبک بلند مي‌شود. حالا ديگر دنبک‌زن و ويولون‌نواز را مي‌تواني در روشنايي آتش دودآلود ببيني. دنبک‌زن کودکي است خردسال و لاغر و يولون‌نواز مردي است سيگار بر لب که دست بر آرشه دارد. چشم‌هايش را بسته، زانوها را خم کرده و رِنگِ باباکرم مي‌نوازد. جواني چاق که شلوارکی سپيد به پا دارد از ميان جمعيت برمي‌خيزد. کف‌هاي دودستش را بر هم مي‌کوبد و در جا و ايستاده شکم و باسن خود را حرکت مي‌دهد. اکنون مردي ميان‌سال سيگار بر لب به ميدان مي‌آيد. دو دستش را از هم باز مي‌کند، چرخ مي‌زند و زانو خم مي‌کند. جمعيت کف بر هم مي‌کوبد و فرياد مي زند. جوانکي تراشيده موي، قليان در دست با زيرپوش رکابي و شورت مامان‌دوزش با حرکاتي موزون به ميدان مي‌شتابد. صداي خنده‌ي جمعيت را صداي موجي بلند خفه مي‌کند. حالا مي‌توان صداي کف زدن‌هاي آهنگين جمعيت را که هر لحظه بلندتر مي‌شود، شنيد. نشانه‌هاي شادي آشکار مي‌شود. رقص، آواز، پاي‌کوبي، دنبک و آواي کم‌جان ويولون. دريا ناآرام است و طوفاني. مشت بر ساحل مي‌‌کوبد و مي‌غرد. کاکاييِ پير بايد هنوز گرسنه باشد. هم‌چون سنگي گران بر آب مي‌افتد و بر‌مي‌خيزد. پيرمردي خميده قامت مي‌کوشد در ساحل توفاني به تنهايي قدم بزند.

ناگهان صداي دنبک و پاي‌کوبي قطع مي‌شود. جواني قوي‌هيکل بازوي ويولون‌نواز را دست دارد و مي‌کوشد او را از ميان جمعيت بيرون بکشد. کودک دنبک‌زن دنبکش را به يک دست آويزان کرده و به شدت مي‌گريد. جمعيت پراکنده مي‌شود. جوان قوي هيکل ويولون‌نواز کم‌جان را به جلو هل مي‌دهد و او را روي قلعه‌ي ماسه‌اي که آثار دست کودکان را بر خود دارد، مي‌اندازد. کودک دنبک‌زن گريان بدانان مي‌پيوندد. دريا هم‌چنان مشت بر ساحل مي‌کوبد و مي‌غرد. موجي بلند بر ويولون‌نواز و کودک مي‌تازد. جمعیت پراکنده شده است.

Comments

سلام
فقط می تونم بگم متشکرم
ولی کسی که دل به دریا میزنه باید شنا کردن هم بلد باشه . دوست دارم که شنا کردن رو از شما یاد بگیرم
منتظر راهنمایی های شما هستم
با تشکر ...... پیمان

آقاي دكتر سلام .
عجب درد آشنا سخن مي گوييد . تصوير اين داستان كوتاه خيلي بيشتر از سريال بلند نرگس روي من تاثير داشت . به همان اندازه در اين عرصه موفقيد كه در زيست شناسي و نقاشي وكاريكاتور واحتمالا سه بعدي سازي . ضمن آرزوي سلامت و عزت اين همه توانايي را به شما و به خودمان تبريك مي گويم .

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)