نهنگ پستاندار است، خزنده است یا ماهی؟

خرداد ۲۰ام, ۱۳۹۴

رایانامه‌ای از دوست محترم آقای کامران دوستکام رسید محتوی پرسشی. پرسش ایشان مرا به یاد مقاله‌ای انداخت که ۹ سال پیش نوشته‌ام (۱) . در این مقاله واژه‌های زیست‌شناختی موجود در متون درسی را در ۱۰ گروه جای داده‌ام و دهمین گروه را «واژه‌های آشفته» نامیده‌ام. واژه‌های آشفته واژه‌هایی‌اند که مفهوم‌های متفاوت دارند، مانند فراگشت که به پیشنهاد فرهنگستان زبان و ادب فارسی هم به مفهوم متابولیسم است و هم به مفهوم تکامل. از آنجا که یکی از ویژگی‌های نوشته‌های علمی دقت در عین صحت است، کاربرد واژه‌های آشفته در متون علمی خطایی بزرگ به شمار می‌رود.
باری، ایشان پرسیده‌اند که آیا نهنگ خزنده است یا پستاندار. پاسخ من این است: هر دو؛ چون نهنگ نیز از واژه‌های آشفته است و در نوشته‌های فارسی نه تنها خزنده و پستاندار است، بلکه ماهی نیز به شمار رفته است.
دهخدا با استناد به منابع مختلف نهنگ را تمساح دانسته و نوشته است که «… نهنگ از خزندگان آبی است …» و «…گویند بیضه در کرانهٔ آب و در زیر ریگ نهد». ایشان هم‌چنین برای اثبات این مدعا نمونه‌هایی از نوشته‌ها و اشعار شاعران قدیم فارسی را آورده است که در آنها تمساح رود نیل را نهنگ دانسته‌اند؛ مانند:
اندر رود نیل نهنگ است بسیار )حدود‌العالم)،
ز آن می که گر سرشکی زآن برچکد به نیل، صد سال مست باشد از بوی آن نهنگ (رودکی)،
بر کشتی عُمر تکیه کم کن، کاین نیل نشیمن نهنگ است (رودکی).
به طور کلی در نوشته‌های قدیم فارسی واژهٔ نهنگ مترادف با تمساح به کار می‌رفته است؛ در حالی که امروزه این گونه نیست. در نوشته‌های جدید نهنگ را مترادف با «وال» می‌دانند. فرهنگستان زبان و ادب فارسی هم آن را تصویب کرده و نه فقط وال، بلکه همهٔ مشتقات آن را هم مشتقات نهنگ دانسته است (۲). مثلاً، توصیه کرده است برای یاد کردن از عمل مشاهدۀ وال‌ها و سایر پستانداران دریایی در زیستگاه‌های طبیعی‌شان از اصطلاح «نهنگ‌نگری» استفاده کنیم؛ یا به «وال عنبر» بگوییم «عنبرنهنگ».
این جانب از علت این تصمیم و تغییر آگاهی چندانی ندارم، اما به نظرم احتمالاً فرهنگستانی‌ها تصور کرده‌اند که «وال» واژه‌ای بیگانه و همان Whale انگلیسی است که در زبان فرانسوی به شکلی متفاوت بالن (baleine) نامیده می‌شود. در حالی که این طور نیست، بلکه «وال» واژه‌های است که در زبان فارسی سابقه‌ای دیرینه دارد. مثلاً، ابونصر علی بن احمد اسدی طوسی شاعر معروف قرن پنجم هجری که در سال ۴۶۵ هجری در تبریز گذشته است و می‌گویند کهن‌ترین دستنویس فارسی موجود به خط اوست و به علاوه، نخستین واژه‌نامهٔ فارسی موجود، یعنی «لغت فرس» را تدوین کرده است، در بیتی از شعر بلند خود چنین سروده است:
یکی مرده ماهی همان روزگار
برافکند موجش به سوی کنار
که گز سیصدی بود بالای او
فزون از چهل بود پهنای او
کشیدند از آب اندرون هم گروه
به کشتی به خشکی مر آن پاره کوه
بسی گوهر و زر بد اوباشته
همه سینه اش عنبر انباشته
دگر هرچه ماند از بزرگان و خرد
ز بهر خورش پاره کردند و برد
بماند از شگفتی سپهبد به جای
بدو گفت مهراج فرخنده رای
که آن ماهی است این که خوانند «وال»
وزین مه بس افتد هم ایدر به سال
این قطعه شعر که به عنوان سند و شاهد آوردم، خود به آشفتگی واژهٔ مورد نظر می‌افزاید؛ چون همان گونه که مشاهده می‌کنیم، اسدی طوسی وال را که پستانداری از راستهٔ آب‌بازان است، نوعی ماهی به شمار آورده است (۳). حتی در فرهنگ معین نیز در برابر واژهٔ نهنگ نوشته است: «بالن ، نوعی ماهی بسیار بزرگ دریایی». آشفتگی واژهٔ نهنگ در ادبیات فارسی وقتی بیشتر آشکار می‌شود که بخواهیم بدانیم سال نهنگ که از دوره‌های دوازده سالهٔ مغولی است (۴)، سالِ تمساح است یا سال وال (۵)!
پیشنهاد این جانب آن است که برای جلوگیری از تشتت و آشفتگی متون علمی از واژهٔ مغولی‌الاصل «نهنگ» درگذریم و به جای آن در مورد خزندگان واژه‌های تمساح یا کروکودیل و در مورد پستانداران آب‌باز واژهٔ «وال» را به کار ببریم؛ چون نوشتهٔ علمی باید حتی‌الامکان دقیق باشد تا خواننده را به دردسر و آشتفتگی نیندازد. التماس دعا.

۱. کرام‌الدینی، م.؛ نگاهی به واژگان زیست‌شناسی در کتاب‌های درسی امروز، رشد آموزش زیست‌شناسی، شمارهٔ ۳، بهار ۱۳۸۵؛ صص ۳۳-۳۱
۲. http://www.persianacademy.ir/fa/word/
۳. به یاد بیاوریم که هنوز عده‌ای نرم‌تن مرکب را «ماهی مرکب» می‌نامند؛ در حالی که ماهی از مهره‌داران است.
۴. سال‌های مغولی به ترتیب چنین‌اند:
موش و بقر و پلنگ و خرگوش شمار
زین چار چو بگذری نهنگ آید و مار
آنگاه به اسب و گوسفند است حساب
همدونه و مرغ و سگ و خوک آخر کار
۵. امسال (۱۳۹۴) مطابق با تقویم مغولی سال گوسفتد است؛ اما بسیاری که احتمالاً از تفاوت گوسفند با بُز غافل‌اند، آن را سال بُز می‌دانند.

در آستانهٔ شصت سالگی

خرداد ۱۸ام, ۱۳۹۴

imagesدر کودکی جشن تولد می‌گیرند و خوشحالی می‌کنند، چون کودک هنوز راه زیادی در پیش دارد، می‌تواند هر دم آرزویی برای آیندهٔ خویش بکند، تصمیمی بگیرد و نقشهٔ جدیدی برای عمر آینده رسم کند؛ اما در بزرگ‌سالی مراسم سالگرد تولد را با نوستالژی آغاز می‌کنند و در حسرت روزگار ازدست‌رفتهٔ کودکی، نوجوانی، جوانی و میان‌سالی آه می‌کشند!
شصت‌سالگی یعنی بسته‌شدن درهای آرزو برای خویش در شصت‌سالگی آدم آرد خود را بیخته‌ و الک را آویخته‌ است. از این به بعد درِ دیگری به روی تو باز نخواهد شد؛ چون روزگار به اندازهٔ ‌شصت‌سال به تو فرصت داده و تو عمدهٔ مسافت را پیموده‌ای؛ از این به بعد همان خواهی بود که هستی! فقط سعی کن که وضعیتت را نگه‌داری و رو به افول نروی!
فردوسی در شصت‌سالگی خود چنین سروده است:
چو آمد به نزدیک سر تیغ شصت، مده می که از سال شد مرد مست
او از خدا می‌خواهد که به او فرصت دهد تا شاهنامه را به سرانجام برساند و خدا این درخواست او را می‌پذیرد.
بنده شاهنامه‌ای ندارم که در آرزوی اتمامش باشم، اما در آستانهٔ و ورود به شصت‌سالگی از خدا می‌خواهم به من فرصت دهد تا روزی سعادت کشور و هم‌وطنانم را ببینم و از شادی خلق خوشحالی کنم.
به دوستان جوانم توصیه می‌کنم که قدر روزگار جوانی را بدانند و به اندازه‌ای که می‌توانند برای زندگی بعد از شصت‌سالگی خود، اندوخته از روزگار بگیرند.
از همهٔ دوستانی که سالروز تولدم (سوم خرداد) را شادباش گفته‌اند، می‌گویند و خواهند گفت سپاسگزاری می‌کنم.

شبِ نیمهٔ شعبان، شبی که عاشق شدم

خرداد ۱۸ام, ۱۳۹۴

chee

پنجاه و پنج سال پیش نیز شب نیمهٔ شعبان را جشن می‌گرفتند. اما جشن‌ورزی آن روز با جشن‌ورزی امروزی‌ها متفاوت بود.
پنجاه و پنج سال پیش، شب نیمهٔ شعبان، مادرم دست من، برادر و خواهرهایم را ‌گرفت و بُرد بازار. بازار که به خانه‌مان نزدیک بود، غرق نور و شربت و شیرینی بود. بر در و دیوار مغازه‌ها تکه‌های پارچه‌های رنگی آویزان و در جلو هر مغازه چیزی برای تماشا گذاشته بودند. از خرس کوکی طبل‌زن تا گنجشک کوکی جست‌وخیز کن که بسیار دوست‌شان داشتم. گویی هر که هر چه برای تماشا داشت، عرضه ‌کرده بود.
یکی از این ابزار تماشایی حیوانات تاکسیدرمی شده بود: مخصوصاً شیر و یوزپلنگ. من در آن روزگار از سرعت بی‌مانند یوزپلنگ هنگام دویدن و جمعیت اندکش چیزی نمی‌دانستم. مادرم یوز را به ما معرفی کرد؛ از جمله توضیح داد که یوز حیوانی بسیار تیز چشم و قدرت بینایی‌اش بی‌مانند است او توجه مرا به رنگ درخشان پوستش نیز جلب کرد.
من تا آنجا که می‌شد در برابر یوزپلنگ ‌ایستادم، به او نگاه ‌کردم و غرق تماشا پشت سر هم درباره‌اش از مادرم سئوال کردم.
یورپلنگ شب‌ها و روزهای بعد مرا رها نکرد. در خواب و بیداری با من بود. از پدرم، مادرم و اطرافیانم مرتب دربارهٔ آن می‌پرسیدم. پس از مدت کوتاهی متوجه شدم برخلاف تصور عموم که یوزپلنگ را حیوانی درنده و لذا کشتن آن را افتخارآمیز می‌دانند، عاشق یوزپلنگ شده‌ام.
درست همانند بسیاری از داستان‌های عشقی، این عاشق به آن معشوق نرسید و به مدت پنجاه و چهار سال چشمش به وصال این معشوق زیبا روشن نشد.
سال‌ها گذشت. در یک روز زیبای تابستانی در تیرماه سال گذشته در یک سافاری (باغ وحشی وارونه که در آن حیوانات آزادند؛ اما انسان‌ها در قفس) در اندونزی این عاشق ناگهان به دیدار معشوق رسید: یوزپلنگی آرام و با اُبُهت در یک‌قدمی‌ام لمیده بود و به من می‌نگریست.

به امید خبرهای خوب

فروردین ۱۶ام, ۱۳۹۴

drought

سرمقالهٔ شمارهٔ ۹۸ (بهار۱۳۹۴)

دوشم گذر افتاد به ویرانۀ توس
دیدم جغدی نشسته بر جای خروس
گفتم چه خبر داری از این ویرانه
گفتا خبر این است که افسوس افسوس
شهید بلخی

به احتمال زیاد شما هم توجه کرده‌اید که بیشتر خبرهای محیط زیستی، ناخوشایند، بد و گاه ترسناک و حاکی از تخریب محیط زیست‌اند؛ مانند بحران کم‌آبی و خشکیدن چاه‌ها، رودخانه‌ها، تالاب‌ها و دریاچه‌ها، تخریب زیستگاه‌ها، آتش‌سوزی-های غیرطبیعی، نابودی حیات وحش، آلودگی‌های هوا و آب و خاک و غذا و پدیدۀ ریزگردها. مثلاً، اگر به این خبرها که اخیراً فقط در مورد بحران کم‌آبی‌ در کشورمان منتشر شده‌اند، توجه کرده باشید، احتمالاً به یاد آن شاعر افتاده‌اید که گفته است: «آن کس که می‌خندد، هنوز واقعیت دردناک را نمی‌داند»: «بیش از ۴۰ تالاب ایران با وسعت یک میلیون هکتار از ۴۰ تا صددرصد خشک شده‌اند»؛ « اگر بیلان منفی آب‌های زیرزمینی، اصلاح نشود، ایران تا ۳۰ سال دیگر تبدیل به کویر می‌شود»؛ « در حال حاضر همۀ پیکره‌های آبی طبیعی ایران خشکیده‌اند»؛ « از دریاچه‌های ارومیه، بختگان، تشک، پریشان، کافتر، گاوخونی، هورالعظیم،‌هامون، جازموریان و تعدادی دیگر چیزی باقی نمانده است » یا «در تاریخ هزاران سالۀ ایران و حتی در دوره‌های خشکسالی، این سرزمین هیچگاه تا بدین اندازه دچار کم آبی نبوده است …».
این بدآهنگی و بدخبری هنگامی پیچیده‌تر و گسترده‌تر می‌شود که بدانیم در روزگاری به سر می‌بریم که برای حل بسیاری از مسائل و معضلات جامعۀ انسانی، دست به دامن «آموزش» کودکان و نوجوانان می‌شوند و آموزش را ابزاری توان‌مند و مؤثر می‌دانند؛ اما از سوی دیگر مشاهده کنیم که در جامعۀ ما برای آموزش محیط زیست از این ابزار توانا، یعنی آموزش بهرۀ کافی برده نمی‌شود و آموزش محیط زیست در برنامه‌های آموزشی مدارس‌مان بسیار کم‌رنگ و رقیق است؛ به علاوه، اگر این را هم بدانیم که محیط زیست صدها سال است که در بسیاری از مدارس جهان تدریس می‌شود، این بدخبری فربه‌تر خواهد شد.

تعریف
اگر بخواهیم به تعریفی از «آموزش محیط زیست» برسیم و حدود و مرزهای آن را مشخص‌تر کنیم، بهتر است به سراغ تعریفی برویم که سازمان علمی فرهنگی ملل متحد (یونسکو) از آن دارد: «آموزش محیط زیست» فرایندی است که دانش، هوشیاری، مهارت‌ها، نگرش‌ها، انگیزه‌ها و تجربه‌های لازم را برای حل مسئولانۀ مسائل محیط زیستی به شهروندان ارائه می-دهد. (یونسکو، قطعنامۀ تفلیس، ۱۹۷۸).

تاریخچه
آموزش محیط زیست سنتی قدیمی و دیرینه در فرهنگ بشری است. در بسیاری از تفکرات و عملکردهای انسانی از دوران باستان، آثار و رگه‌هایی دربارۀ آموزش محیط زیست را می‌توان یافت؛ اما ریشه‌های آنچه را که آموزش محیط زیست به شیوۀ امروزی می‌دانیم، باید در نخستین سال‌های سدۀ هجدهم جست و جو کرد. در آن زمان «ژان ژاک روسو» برای نخستین بار در کتاب معروفِ خود «امیل» بر اهمیت آموزش محیط زیست تأکید کرد و چند دهه بعد از آن، «لویی آگاسیز » طبیعی‌دان سویسی و کاشف عصر یخبندان، با نقل فلسفۀ روسو، از دانشجویان خواست به «مطالعۀ کتاب طبیعت» بپردازند. این کار منجر به پیدایش برنامه‌هایی برای آموزش محیط زیست شد که در آن زمان «مطالعات طبیعت » نامیده می‌شد. برنامه‌های «مطالعات طبیعت» در سراسر سدۀ نوزدهم و سال‌های آغازین سدۀ بیستم تدریس می‌شدند.
در سال ۱۹۱۱ «آنا باتسفورد کامستوک » رییس بخش «مطالعات طبیعت» در دانشگاه کورنل کتابی درسی دربارۀ ارزش‌های فرهنگی آموزش طبیعت به کودکان تألیف کرد. این اثر از سوی رهبران جامعه، معلمان و دانشمندان مورد استقبال قرار گرفت و به تغییر برنامه¬های درسی آموزش محیط زیست انجامید.
پس از فاجعۀ موسوم به «کاسۀ غبار » یا به بیانِ آشناتر، «پدیدۀ ریزگردها» که در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ در ایالات متحده را درمی‌نوردیدند، نهضت آموزش محیط زیست ابعاد تازه‌ای پیدا کرد. از آن به بعد، «مطالعات طبیعت» به «آموزش حفاظت محیط زیست» تغییر نام داد و به روشی علمی‌تر ادامه یافت.
در سال‌های نخستین دهۀ ۱۹۷۰ «نهضت آموزش محیط زیست» از درون «مطالعات طبیعت» و «آموزش حفاظت محیط زیست» سر به در آورد. در این سال‌ها مشکلاتی مانند مبارزه برای کسب حقوق مدنی، جنگ ویتنام و جنگ سرد، ترس مردم از آلودگی‌هایی مانند پرتوها، آفت‌کش‌های شیمیایی و آلودگی‌های هوا و مواد زاید، باعث افزایش نگرانی مردم از سلامت خود و سلامت محیط زیست شد و در نتیجه، تفکری به نام «محیط زیست گرایی » رواج یافت.
در سال ۱۹۶۹ یکی از نخستین مقالات علمی دربارۀ آموزش محیط زیست منتشر شد. در این مقاله تعریفی از آموزش محیط زیست موجود بود. در ۲۲ آوریل ۱۹۷۰ روزی از سال به نام «روز زمین» نام‌گذاری شد و در پیِ آن، در همان سال، آموزش محیط زیست به برنامه‌های درسی همۀ دوره‌های تحصیلی ایالات متحده راه یافت.
آموزش بین المللی محیط زیست پس از کنفرانس یونسکو تحت عنوان «محیط زیست انسان» (۱۹۷۲، استکهلم سوئد) رسمیت یافت. در این کنفرانس اعلام شد که آموزش محیط زیست باید به عنوان ابزاری برای حل مسائل جهانی محیط زیست مورد استفاده قرار گیرد .
«منشور بلگراد» محصول کارگاهی بین‌المللی دربارۀ آموزش محیط زیست بود که از ۱۳ تا ۲۲ اکتبر سال ۱۹۷۵ در بلگراد (پایتخت یوگسلاوی سابق و صربستان کنونی) تشکیل شد. این منشور که خطاب به شهروندان نوشته شده بود، بر پایۀ قطعنامۀ استکهلم بنا شده بود و دارای اهداف و راهنمایی‌های عملی در زمینۀ برنامه‌های محیط زیست بود.
در کنفرانس دیگر یونسکو که از ۱۴ تا ۲۴ اکتبر ۱۹۷۷ در تفلیس برگزار می‌شد، قطعنامه‌ای که مکمل قطعنامۀ استکهلم و منشور بلگراد بود، به اتفاق آرا به تصویب رسید. در بخشی از این قطعنامه آمده بود که : «به اتفاق آرا یادآوری می‌کنیم که آموزش محیط زیست برای حفاظت و بهبود محیط زیستِ جهانی و نیز توسعۀ سالم و متوازن جوامع انسانی لازم است».
چندی پس از آن، یعنی در سال ۱۹۷۷ کنفرانسی بین‌المللی در مورد آموزش محیط زیست در تفلیس گرجستان برگزار شد که در آن بر نقش آموزش محیط زیست در حفاظت و بهبود محیط زیست جهانی تأکید شده بود. در این کنفرانس نقش، اهداف و ویژگی‌های آموزش محیط زیست تعیین و چند هدف و اصل برای آموزش محیط زیست مشخص شد.

ماهیت
آموزش محیط زیست فرایندی است که نه تنها سبب افزایش آگاهی شهروندان در زمینۀ محیط زیست می‌شود، بلکه موجب افزایش توان‌مندی آنان در حل مسائل آن نیز می‌شود. در نتیجه، آموزش محیط زیست سبب نه فقط به درک عمیق مسائل محیط زیستی شهروندان منجر می‌شود، بلکه باعث تقویت مهارت‌های کسب آگاهی و تصمیم‌گیری مسئولانه در شهروندان می‌شود و جامعه‌ای متشکل از شهروندان آگاه، توانا و مسئول نسبت به محیط زیست به وجود می‌آورد. بنابراین، آگاهی، هوشیاری، حساسیت و احساس مسئولیت نسبت به محیط زیست و چالش های آن، تلاش عملی برای رفع مشکلات و افزایش کیفیت آن، ایجاد یا تقویت مهارت های شناسایی و کمک به حل چالش های محیط زیستی و حضور فعال در فعالیت هایی که باعث حل مسائل محیط زیستی می شود، از نتایج آموزش محیط زیست‌اند. آموزش محیط زیست به شهروندان می‌آموزد که هنگام بررسی مسائل محیط زیستی، جوانب مختلف مسئله را در نظر داشته باشند، آن را در تصویری بزرگ و جامع ببینند و با روش های تفکر انتقادی بسنجند و در حل آنها تلاش کنند.
بنابراین، آموزش محیط زیست چیزی بسیار بیشتر از اطلاع رسانی دربارۀ محیط زیست است. اگر به هدف آموزش محیط زیست فقط به ذکر خبرهایی خوب و ناخوب از محیط زیست بپردازیم، کار مهمی انجام نداده¬ایم و اهداف را محقق نکرده¬ایم. انتشار اخبار و اطلاع¬رسانی دربارۀ محیط زیست تنها به انتقال و انتشار واقعیت ها و عقایدی دربارۀ محیط زیست اکتفا می‌کند و منجر به پرورش تفکر انتقادی، مهارت‌های حل مسئله و تصمیم‌گیری نمی شود.

ما و آموزش محیط زیست
اگر چه موضوع محیط زیست، محدود به زیست‌شناسی نیست، بلکه همۀ دروس باید در آن سهیم باشند و نیز گسترۀ محیط زیست در صفحات کتاب های درسی ما چندان که باید کافی نیست، اما خوانندگان وفادار این نشریه همواره مطالبی دربارۀ محیط زیست در صفحات رشد آموزش زیست‌شناسی یافته‌اند؛ چون دست‌درکارانِ این نشریه معتقدند که محیط زیست موضوعی پراهمیت است که باید در کلاس‌های درس و گفت و گوهای آموزشی جدی گرفته شود و به یقین، معلمان آگاه و توانای زیست‌شناسی خواهند توانست به حل مسائل پیچیده و اساسی محیطی کمک‌های بزرگی بکنند. به امید آن که آموزش محیط زیست جای مناسبی در برنامه های درسی آینده داشته باشد.
سردبیر

آرزو دارم درد و رنج انسان‌ها کاهش یابد

اسفند ۲۱ام, ۱۳۹۳

این گفت‌وگو در شمارهٔ هفتم ماهنامهٔ «فراهنگ» (اسفندماه ۱۳۹۳) چاپ شده است.

 

Untitled-1

 

  • سوابق و پیشینه کاری شما را در زمینه‌های گوناگون که می‌خوانیم، به یکی از افتخارات شما در سال ۱۳۵۰ برمی‌خوریم. شما در آن سال رتبه اول کاریکاتوریست‌های غیرحرفه‌ای کشور را به دست آورده‌اید. این رتبه را چطور و کجا به دست آوردید؟

با این اولین سؤال مرا به ۴۴ سال پیش بازگرداندید! اما بازگو کردن خاطرات شیرین و تجربه‌های موفقیت‌آمیز پیشین همیشه لذت‌بخش و آموزنده است!

سال ۱۳۵۰ شانزده‌ساله بودم و در یکی از سه کتاب‌فروشی شهر کوچک سیرجان کار می‌کردم. در آنجا علاوه بر کتاب، مجله و روزنامه هم می‌فروختیم. به همین علت با کتاب‌ها و مطبوعات آن زمان نسبتاً آشنا بودم. یکی از دوستان که سری در مطبوعات داشت و از سوی دیگر می‌دانست من طراحی و نقاشی‌م زیاد بد نیست، سوژه‌ای داد که من بر اساس آن کاریکاتوری بکشم. آن سوژه را خوب به یاد دارم: در آن زمان چین تازه به عضویت سازمان ملل متحد درآمده بود. در آن کاریکاتور «اوتانت» که در آن موقع دبیر کل سازمان ملل متحد بود، در حال خوش‌آمدگویی به مائو تسه‌تونگ، رهبر وقتِ حزب کمونیست چین بود و می‌گفت: «بفرما! حالا نوبت رقص شماست!»

چاپ شدن این کاریکاتور در آن زمان برای من موفقیتی بزرگ بود و مشوقی شد برای کارهای بعدی. سعی می‌کردم روزنامه‌ها و مجلات مختلف را ورق بزنم و کارهای همهٔ کاریکاتوریست‌های آن زمان را ببینم. کارهایم یکی پس از دیگری در مجلات چاپ می‌شد و در سال ۱۳۵۰ در مسابقه‌ای که از سوی یکی از نشریات برگزار شده بود، برندهٔ سه سکهٔ طلا شدم. فکر می‌کنم در آن زمان بهای هر سکهٔ طلا حدود پنجاه تومان بود.

  • … و این جایزه برای آن نوجوان شانزده‌ساله معروفیت به دنبال آورد؟

بله. همین طور است. طولی نکشید که آوازهٔ کاریکاتورسازی من در شهر کوچک سیرجان پیچید. دوستان و آشنایان و اهل فامیل به خانه‌مان می‌آمدند، می‌نشستند و می‌خواستند که کاریکاتورشان را بکشم! در آن زمان تصور عموم همشهریان این بود که کاریکاتور یعنی تصاویر بینی‌‌دراز، دهان‌گشاد و مضحک از چهرهٔ آدم‌ها. این بدفهمی چندان خوشایندِ من نبود و مرا آزار می‌داد. چون به نظر من کاریکاتور وسیله‌ای برای انتقال پیام بود؛ عقیده داشتم اهمیت پیامی که در پشت تصویر کاریکاتور وجود دارد، از فرمِ کار کمتر نیست. به بیان دیگر، کاریکاتور برای من وسیله‌ای برای انتقال حرفی و پیامی به شکل طنز تصویری بود.

  • گفتید طنز تصویری! آیا در آن زمان هم از اصطلاح طنز تصویری استفاده می‌شد؟

بله. یادم می‌آید در آن سال‌ها در دبیرستان ابن‌سینا درس می‌خواندم. زنگی یا ساعتی هم به نام خط و نقاشی در برنامهٔ هفتگی‌مان وجود داشت. روزی معلم خط و نقاشی مرا به پای تخته فراخواند و چون آوازهٔ کاریکاتورسازی من به گوشش خورده بود، فرمان داد که به دلخواه خود کاریکاتوری روی تخته بکشم. برای من بسیار دشوار بود که بتوانم به صورت زنده روی تختهٔ سیاه کلاس در حضور هم‌سالانم کاریکاتور بکشم. مدتی مکث کردم. نمی‌توانستم فرمان معلم را اجرا کنم. مانند افراد مجرم سرافکنده پای تخته ایستاده بودم و دست‌هایم را به هم می‌مالیدم. می‌دانستم که در آن موقع در دل بیشتر هم‌کلاس‌های قند آب می‌شد؛ چون یکی از تفریح‌های ما بچه‌های قدیم مشاهدهٔ هم‌کلاس‌های درمانده در پای تختهٔ سیاه بود. سرانجام پس از مدتی اصرار معلم و تفکر، به این نتیجه رسیدم که یکی از کارهای یکی از کاریکاتوریست‌های خارجی را که در یک مسابقهٔ جهانی کاریکاتور برنده شده بود، روی تخته کپی کنم. این کاریکاتور را یک هفته پیش در مجله‌ای دیده بودم، از آن خوشم آمده بود و آن را قبلاً چند بار در خانه روی کاغذ تمرین کرده بودم. ترسیم آن کاریکاتور چند ثانیه بیشتر طول نکشید. کاریکاتور تصویر سرِ مردی را نشان می‌داد که کلاه بر سر داشت. روی کلاه علامت صلیب سرخ رسم شده بود و روی گونهٔ او هم دو تا چسبِ زخم درست به شکلِ صلیب روی کلاه او وجود داشت.

قهقههٔ هم‌کلاس‌ها به هوا بلند شد. معلم لحظه‌ای فکر کرد و سپس گفت: نه. نخندید بچه‌ها! این کاریکاتور خنده‌دار نیست. اگر کمی فکر کنید، خواهید فهمید که گریه‌دار است. خوب نگاه کنید: کسی که مأمور خوب‌کردنِ زخم ماست، خود زخمی است و این موضوع خنده‌دار نیست. اساساً طنز یعنی همین! این نوعی طنز تصویری است. طنز در ظاهر خنده‌دار است ولی اگر کمی بیشتر دربارهٔ آن فکر کنیم، خواهیم دید که حقیقتی تلخ و دردناک در پشت آن خنده مخفی است. خوشایندی کاریکاتور هم در کشف این تناقض است: کشفِ گریه‌ای که پشت خنده پنهان شده است! من اولین بار اصطلاح طنز تصویری را از ایشان شنیدم.

  • چرا کار در زمینه‌های هنری را ادامه ندادید؟ آیا امروز آقای دکتر محمد کرام‌الدینی می‌توانست به عنوان یک کاریکاتوریست، گرافیست و یا نقاش بزرگ هم مطرح باشد؟

در ایام نوجوانی بزرگ‌ترین آرزوی من شرکت در کنکور هنرهای زیبا و تحصیل در رشتهٔ گرافیک دانشکدهٔ هنرهای زیبا بود. اما هرگز در این کنکور شرکت نکردم. فکر می‌کنم چون در محیط ما کسی دربارهٔ آن حرفی نمی‌زد؛ درس‌های آن را هم در دبیرستان نخوانده بودم و کتاب‌های مربوط را در اختیار نداشتم. به‌علاوه، بااینکه در کتاب‌فروشی کار می‌کردم، اما کتاب یا منبعی هم در اختیار نداشتم. کسی را هم نمی‌شناختم که در این راه به من کمک کند. باور کنید به همین سادگی!

من در طراحی، نقاشی و کاریکاتورسازی خودآموخته بودم و استاد و کلاس خاصی نداشتم. تا سال ۱۳۵۷، یعنی تا پایان دورهٔ لیسانس در این زمینه بسیار فعال‌ بودم. برای نشریات مختلف کاریکاتور و طرح می‌کشیدم. در آن زمان تعداد زیادی پوستر و نقاشی و تابلو هم کشیدم. دو نمایشگاه هم از کاریکاتورهایم برگزار کردم. یکی در دانشگاه تهران و دیگری در دانشگاه اصفهان که خودم در هر دو غایب بودم.

  • چرا غایب بودید؟

از ترس! می‌ترسیدم به بهانهٔ نقدهایی که در کاریکاتورهایم مطرح کرده بودم سرزنشم کنند، مشکلی برایم به وجود بیاورند یا گیر بیفتم!

  • آیا هیچ وقت این اتفاق افتاد؟

نه؛ هرگز ولی یک‌بار تا نزدیکی‌های چنین اتفاقی رفتم. قضیه از این قرار است که بنا بود فرخ‌رو پارسای وزیر وقتِ آموزش‌وپرورش به سیرجان بیاید. از یک هفته قبل شروع کردند به پاک‌سازی خیابان‌های مسیر ورود و خروج ایشان. دیوارهای کاه‌گلی و آجری و غیره را با پاشیدن آب‌آهک سفید کردند. یادم هست حتی تکه‌ای از دیوار دبیرستان ابن‌سینا فروریخته بود و رخنه‌ای در آن ایجاد شده بود، شاید به علت فرارهای مکرر دانش‌آموزان از روی دیوار گوشه‌ای از حیاط که رو به خیابان بود. آن قسمت را هم به همان شکل و بدون تعمیر سفید کرده بودند. همهٔ درها و دیوارهای مسیر ورود و خروج وزیر و همراهان که از کرمان می‌آمدند و به مهمانسرای جهانگردی رو به روی سینما جاوید می‌رفتند و بازمی‌گشتند، کاملاً سفیدپوش شده بود؛ نوعی سفید خیره‌کننده که چشم را اذیت می‌کرد. هر کسی به آسانی می‌توانست مسیر ورود و محل اقامت ایشان را شناسایی کند؛ چون هیچ‌یک از بخش‌های دیگر شهر، به‌جز همین مسیر سفیدکاری نشده بود و دست‌نخورده باقی مانده بود.

روز موعود فرارسید. نزدیک ظهر خانم وزیر و همراهان آمدند، ناهاری خوردند و بعد از استراحتی کوتاه سیرجان را ترک کردند و رفتند. در آن زمان ورود وزیر مملکت به شهر کوچک سیرجان امری غیرعادی، اما بسیار مهم تلقی می‌شد.

از طرف دیگر، در همان زمان، ما چندتا از بچه‌های دبیرستان ابن‌سینا تصمیم گرفته بودیم یک روزنامهٔ دیواری راه بیندازیم. می‌توان حدس زد که کاریکاتوریست آن قرار بود چه کسی باشد. من ترجیح دادم موضوع ورود و خروج وزیر را به سیرجان دستمایه و سوژه کنم. کاریکاتور من در گوشهٔ پایین و سمت چپ روزنامهٔ دیواری قرار گرفت. این کاریکاتور دو نفر را نشان می‌داد که باهم گفت‌وگو می‌کنند و در پس‌زمینهٔ کار هم کاریکاتورِ وزیر کشیده بودم، در حالی که مرغی بزرگ در بشقاب رو به رویش گذاشته شده بود. یکی از آن دو فردِ درون کاریکاتور از دیگری می‌پرسید خانم وزیر آمدند سیرجان چه کردند و دومی پاسخ می‌داد: آمد، خورد و رفت!

روز انتشار روزنامهٔ دیواری فرارسید. زنگ اول آن را در قابی بزرگ به دیوار آویزان کردیم. زنگ تفریح اول بچه‌ها برای خواندن آن هجوم آوردند. زمزمه‌ها از کاریکاتور انتقادی نسبت به وزیر مملکت بالا گرفت. زنگ تفریح دوم که از کلاس بیرون آمدیم، دیدیم کاریکاتور را برداشته‌ام و به جای آن کاغذ سفید تاشده‌ای قرار داده‌اند.

من منتظر عواقب کارم ماندم. منتظر بودم بیایند سراغم و مرا اذیت کنند. اما هیچ‌کس هرگز دربارهٔ آن چیزی به من نگفت، مگر زمزمهٔ دانش‌آموزان و تشویق‌های پنهانی بعضی از معلمان. همین!

  • پس علت توقف کارهای هنری شما چه بود؟

عرض کردم که من کار را متوقف نکردم؛ بلکه ادامه دادم؛ فقط بعد از پایان دورهٔ لیسانس از دانشگاه اصفهان سرعت و شدت آن را کاهش دادم. شاید یکی از علل این کاهش تغییر در سبک زندگی بوده باشد. می‌دانید که انسان همواره در تغییر است و همان‌طور که در ظاهر تغییر می‌کند، در باطن نیز دگرگونه می‌شود.

  • آخرین کارهای هنری‌تان کدام‌اند؟

در سال‌های اخیر تعدادی کاریکاتور دیجیتال کشیده‌ام. تابلو نقاشی «سیرجان» هم یکی از آخرین کارهایم است. این تابلو را با الهام از آثار پرویز کلانتری هنرمند معاصر کار کرده‌ام. تابلو سیرجان شهر کوچک کودکی مرا نمایش می‌دهد؛ شهری کاه‌گِلی که بادگیر معروفِ خانهٔ دکتر سیدعلی‌اصغر رضوی در مرکز آن پُررنگ است.

این را هم اضافه کنم که همان‌طور که می‌دانید چند سالی است من در استان پرآب و پربارانِ مازندران، در چندصد متری خزر زندگی می‌کنم. در اینجا شکر خدا آب و باران بسیار بیش از حد نیاز وجود دارد. به عکس، خاک به شکلی که در سیرجان وجود دارد، در اینجا فراوان نیست! به‌طوری‌که اصلاً به خاک می‌گویند گِل. در چنین محیطی این تابلو به دیوار اتاق‌مان آویزان است. بعضی از مازندرانی‌ها که هرگز کاه‌گل ندیده‌اند، از دیدن این محیط شگفت‌زده می‌شوند!

K1 K2 k3

  • اگر اجازه بدهید، به سال‌های گذشته برگردیم، به سیرجان قدیم، انتهای بازار مسگران، دبستان بدر، حلواهای کشی حاج مصیب، قبه‌های گلی و سقف‌های گنبدی که محل جولان آرزوها و تفکرات کودکی و نوجوانی شما بودند. مشخصاً چه چیزی در آن ایام باعث شد که شما تفکر و آرزوهایتان را در راستایی جهت دهید که امروز شما را به این جایگاه رسانده است؟ شما هم می‌توانستید مثل بسیاری از همکلاس‌ها و دوستان دیگرتان هنوز در سیرجان باشید و کاری و کسبی و اداره‌ای و…

گنبدهای گِلی و همهٔ این‌ها که گفتید، انعکاس‌ها و نشانه‌هایی از زندگی، دانش، افکار، فرهنگ و تجربه‌های پیشینیان ما هستند. دیوارهای قطور سه‌خشتی ساخته‌شده از خشت خام و سقف‌های گنبدی کاه‌گلی و حتی خود کاه‌گل‌ها، همه با من حرف می‌زدند، سخن می‌گفتند و پیام‌هایی از پدران و مادران‌مان را به من منتقل می‌کردند؛ می‌گفتند که پیشینیان ما بی‌کار نبوده‌اند و این تجربه‌ها را آسان و یک‌شبه به دست نیاورده‌اند، بلکه برای به دست آوردن آن‌ها هزاران سال تلاش کرده‌اند، دست به کوشش و خطا زده‌اند و تجربه اندوخته‌اند. محیط سیرجان قدیم، مانند امروز، محیط کار و تلاش بود. بیکاری و ولگردی و بی‌خیالی در آن مذموم بود و نکوهش می‌شد. مثلاً، خود من از کودکی تابستان‌ها را که به «سه‌ماه‌تعطیلی» شهرت داشت، در مغازه‌ها کار می‌کردم. پس از پایان کلاس سوم ابتدایی در مغازه‌ای کفش‌فروشی واقع در بازار نو سیرجان شاگرد بودم. بعداً در چند مغازهٔ دیگر خیاطی و عکاسی کار کردم. آخرین آن هم همان مغازهٔ کتاب‌فروشی بود که در ابتدا گفتم. البته، این کار آخر را تا وقتی که دیپلم گرفتم و در اصفهان دانشجوی رشتهٔ زیست‌شناسی شدم، به‌صورت تمام وقت ادامه دادم.

بنابراین، من مجبور شدم سیرجان را ترک کنم، چون در آن موقع در همهٔ استان کرمان حتی یک دانشگاه هم وجود نداشت. البته بعد از فراغت از تحصیل، یعنی در سال ۱۳۵۸ دوباره به سیرجان بازگشتم و پنج سال در دبیرستان‌های مختلف زیست‌شناسی تدریس کردم، اما چون می‌خواستم ادامهٔ تحصیل بدهم، نمی‌توانستم در سیرجان بمانم! باید بار دیگر مهاجرت می‌کردم و از سیرجان دور می‌شدم. این بار به تهران کوچیدم و در آن ماندگار شدم.

  • شما در رشتهٔ زیست‌شناسی ادامهٔ تحصیل دادید. چه چیز زیست‌شناسی جالب بود که شما را به خود جلب کرد؟ به قول عرفا ، «آنِ» زیست‌شناسی را در چه می‌دانید؟

علاقهٔ من به زیست‌شناسی نیز ریشه در سیرجان قدیم دارد. در سال پنجم دبیرستان، یعنی یک سال مانده به دیپلم، معلمی داشتیم که اصلاً کاری با کتاب درسی زیست‌شناسی نداشت، در عوض در کلاس درس با زبانی جذاب و گویش شیرین زیدآبادی دربارهٔ موضوع‌های جالب زیست‌شناسی صحبت می‌کرد. معتقد بود که ما سواد داریم، می‌توانیم خودمان در خانه کتاب درسی‌مان را بخوانیم و بفهمیم. بنابراین، نیازی به مرور مفاهیم کتاب درسی در کلاس درس احساس نمی‌کرد. او باعث شد سؤال‌هایی عمیق دربارهٔ دنیای زنده در ذهن من شکل بگیرد و مرا تشنهٔ دانستن دربارهٔ ماهیت، ساختار و کار زندگی کند.

شاید در این گفت‌وگو جای کافی برای صحبت کردن دربارهٔ دنیای زیست‌شناسی به‌گونه‌ای که در ذهن من است، نباشد؛ اما می‌توانم به این نکته اشاره کنم که زیست‌شناسی علمی فراگیر و محل تلاقی همهٔ حوزه‌های معرفت انسانی است. از فیزیک، شیمی، ریاضی، علوم مهندسی و علوم رایانه گرفته تا فلسفه و جامعه‌شناسی. این‌ها همه در علم زیست‌شناسی به هم می‌رسند. من در یک سخنرانی که تابستان گذشته برای نمایندگان معلمان اندونزی داشتم، تأکید کردم که زیست‌شناسِ امروزی باید همه‌سو‌بین و کُل‌نگر باشد و در گروه‌های تحقیقاتی علوم زیستی باید دانشمندان و متخصصانی از دیگر شاخه‌های دانش بشری، مانند ریاضی‌دانان، مهندسان و متخصصان رایانه هم حضور داشته باشند. امروزه جامعهٔ انسانی حل بسیاری از معضلات و مشکلات انسان را به عهدهٔ زیست‌شناسان گذاشته است؛ از حفظ سلامت و درمان بیماری‌ها و طراحی داروها گرفته تا مشکلات تأمین غذا و بهبود و حفاظت از محیط‌زیست. با نگرش یک‌جانبه به موضوع‌های زیست‌شناختی و یک‌سونگری نمی‌توانیم هیچ‌کدام از مشکلات نشری را حل کنیم. با یاد داشته باشیم که در نظام آفرینش و در طبیعت همهٔ اجزا به‌هم‌ پیوسته‌اند. در طبیعت مرز وجود ندارد. در نظام طبیعت فیزیک، شیمی، زمین‌شناسی و زیست‌شناسی از هم جدا نیستند. این خط‌کشی‌ها و مرز‌بندی‌ها همه مصنوعی‌اند و در ذهن ما وجود دارند، نه در خارج آن.

  • آیا هم‌اکنون هم با سیرجان ارتباط دارید و از فضای فرهنگی و جو علمی و اقتصادی و اجتماعی آن اطلاعاتی به شما می‌رسد؟ سیرجان امروز در مقایسه با سیرجان سال‌های جوانی شما چه تغییراتی کرده است؟

بله ارتباط دارم. در عصر ارتباطات فاصلهٔ مردم با یکدیگر بسیار کاهش یافته است. باید بپذیریم که در دنیای امروز ما همه فقط به‌اندازهٔ یک کلیک، یک تَقّه یا به‌عبارت‌دیگر، به‌اندازهٔ یک ضربه یا تپ بر صفحهٔ رایانه، تبلت یا گوشی تلفن همراه‌مان باهم فاصله داریم. امروزه غنچه‌ای می‌شکفد، اهل دِه باخبرند!

بااین‌حال باید اعتراف کنم که فضای کلی فرهنگی، علمی، اقتصادی و اجتماعی شهر زادگاهم را به‌گونه‌ای که بتوانم دربارهٔ آن نظر بدهم، نمی‌شناسم؛ چون لازم است برای قضاوت دربارهٔ چنین فضایی در محیط زندگی کنم و با مردم آن از نزدیک ارتباط تنگاتنگ، مستمر و رودررو داشته باشم. من در سال ۱۳۶۴، یعنی درست سی سال پیش به عللی که گفتم، از این محیط دور شدم. طی این سی سال اوضاع جوامع انسانی دگرگون شده است. در آن زمان هنوز منطقهٔ ویژهٔ اقتصادی ایجاد نشده بود؛ دانشگاهی در شهر ما وجود نداشت، فرودگاه و ایستگاه راه‌آهن نداشتیم. از باشگاه ورزشی و موزه و مراکز اقتصادی در سیرجان خبری نبود. هیچ نوع روزنامه یا مجله‌ای در آن منتشر نمی‌شد و یک بیمارستان کوچک بیشتر نداشتیم.

  • با توجه به اینکه سیرجان آن روز مهد بزرگانی چون باستانی پاریزی و صفارزاده و جنابعالی و… بوده است، آیا فکر می‌کنید فضای فرهنگی و علمی سیرجان همچنان قادر به پرورش بزرگانی این‌چنینی هست؟

بنده یک آدم معمولی بیش نیستم و این لطف جناب‌عالی است که مرا در زمرهٔ بزرگان جای می‌دهد. خوب، وقتی‌که می‌بینیم شهر کوچک سیرجانِ قدیم با آن امکانات اندک مهد پرورش افراد بزرگی بوده است. بدیهی است امکانات بیشترِ شهر، همراه با پیشرفت‌های علوم و فناوری می‌توانند به تکامل افراد و مغزها و استعدادها بیشتر کمک کنند. مرحوم باستانی پاریزی در مقدمهٔ پیغمبر دزدان در شرح مهاجرت خود از پاریز به سیرجان به قصد ادامهٔ تحصیل در دبیرستان بدر نوشته است: «… همراه من در این فاصلهٔ ۴۵ فرسنگی یک خرجین آکنده از خشک‌نان و خیکچه‌ای پنیر و کمی کشک و ظرفی روغن و مقداری قورمه و ماست آب‌رفته بود که آذوقهٔ نیمی از سال تحصیلی مرا می‌بایست تأمین کند…». البته این رویداد مربوط به سال ۱۳۲۳ است. خلاصه کنم، به نظر من طبیعی است که فضای فرهنگی علمی امروزی برای پرورش مغزها، قلب‌ها و دست‌ها بسیار مناسب‌تر از دیروز است. کافی است افراد اراده کنند و پشتکار داشته باشند.

  • خانه پدری و زادگاه و زادبوم برای شما چه احساس‌هایی را بیدار می‌کند؟

برای من سخن گفتن از احساسات بسیار دشوار است. نه به این علت که نمی‌خواهم بگویم، بلکه چون نمی‌توانم. احساسات هر شخص کاملاً شخصی هستند و در زمینه‌ای از تجربه‌های گوناگون زندگی همان فرد روی داده‌اند؛ به همین علت برای هر کس مفهوم و ارزش خاص دارند. همان‌طور که افراد از نظر ژنتیک، شکل ظاهر و اثر انگشت و غیره باهم فرق دارند و هر فرد درواقع در عالم هستی یگانه و تکرارناشدنی است، احساسات هر کس نیز یگانه و منحصربه‌فردند و فقط برای همان شخص مفهوم دارند. وقتی از احساسات‌مان با دیگری سخن می‌گوییم، ممکن است او احساس‌های کلی ما را درک کند، اما بسیاری از احساسات را نمی‌توان به قالب کلمه آورد.

بااین‌حال، اعتراف می‌کنم اگرچه روی‌هم‌رفته فقط در حدود یک‌سوم اول عمرم را که درواقع زمان شکل‌گیری شخصیت است، در سیرجان گذرانده‌ام، اما هرکجا که باشم، سیرجان برایم مرکز عالم است؛ به‌طوری‌که حتی فرزند و همسرم بااینکه در سیرجان زندگی نکرده‌اند، بسیاری از ضرب‌المثل‌ها یا واژه‌ها و اصطلاحات قدیم سیرجان و اوضاع زندگی کودکی مرا به‌خوبی می‌دانند و می‌فهمند؛ حتی بسیار بیشتر و بهتر از بعضی از خویشاوندان ما که در سیرجان رشد کرده‌اند. هنوز بسیاری از شب‌ها عالم رؤیا را در سیرجان قدیم سپری می‌کنم و با پدر و مادرم که سال‌ها پیش درگذشته‌اند و با دوستان و آشنایان قدیم گفت‌و‌گو می‌کنم. این رویاها را دوست دارم و از شما چه پنهان گاه به امید همین روی‌ها سر با بالین می‌گذارم.

  • آیا مسائلی چون جهانی‌شدن و پیشرفت فنّاوری‌های ارتباطی می‌تواند تأثیری بر این مفاهیم داشته باشد؟

فکر می‌کنم منظور شما از جهانی‌شدن بیشتر بُعد فرهنگی آن باشد و ابعاد اقتصادی و سیاسی آن را در نظر نداشته باشید. به نظر من جهانی‌شدن مزایا و معایبی دارد. برای ورود به دهکدهٔ جهانی باید چیزهایی از دست بدهیم تا چیزهای دیگری به دست ‌آوریم.

یکی از اثرهای نامطلوب جهانی‌شدن کم‌رنگ‌تر شدن فرهنگ‌های بومی است. فرهنگ‌های بومی، همان‌طور که قبلاً گفتم حاصل سال‌ها تجربهٔ پیشینیان ما هستند و معمولاً برای بسیاری از مسائل و مشکلات بومی، راه‌حل‌های مناسب دارند. فراموشی این تجربه‌ها یعنی فراموشی هزاران سال تلاش و تجربهٔ انسانی. مثلاً، در گذشته در سیرجان مرسوم بود که پسرها نباید زیاد در خانه بمانند، بلکه باید در بیرون از خانه کار کنند؛ معتقد بودند کارکردن برای دورکردن جوانان از مشکلات نوجوانی و جوانی ضروری و راه‌حل بسیاری از مشکلات است. نوجوانی که کار می‌کند، در خانه و نزد دوستان و آشنایان عزیز است، احساس اعتمادبه‌نفس می‌کند. تجربهٔ زندگی و همکاری، تعلق به گروه و بودن در جمع را می‌اندوزد؛ شخصیتی مقاوم‌تر، متعادل‌تر، استوارتر، سالم‌تر پیدا می‌کند و توانایی تحمل‌اش افزایش می‌یابد.

ضربهٔ دیگر جهانی‌شدن کاهش تنوع فرهنگی است…

  • … آیا به نظر شما کاهش تنوع فرهنگی خطر بزرگی است؟

تنوع نعمت بزرگی است. خداوند بنیاد آفرینش را بر تنوع گذاشته است. هیچ‌ دو ذره‌ای را نمی‌توانید در جهان پیدا کنید که کاملاً یکسان باشند. فقط ما انسان‌ها نیستیم که باهم متفاوتیم. همهٔ دانه‌های ماسهٔ کرهٔ زمین باهم متفاوت‌اند و هر یک از لحاظ شکل، جرم، حجم و مانند این‌ها با دیگران متفاوت است. هرگز روی یک درخت دو برگ کاملاً یکسان پیدا نمی‌کنید. حتی اگر به فرض دو برگ پیدا کنیم که شکل، جرم و حجم آن‌ها کاملاً یکسان باشد، حتماً ساختار درونی یا بیرونی آن‌ها باهم متفاوت است. پس تنوع اصلی اساسی در جهان است و یکسانی خلاف طبیعت. فکر می‌کنید چرا ازدواج با محارم حرام است؟ چه توجیهی علمی برای آن وجود دارد؟ چون باعث افزایش یکسانی می‌شود. هرقدر شباهت‌های ژنتیک درون جمعیتی بیشتر باشد، آن جمعیت آسیب‌پذیرتر و ناپایدارتر است.

  • چرا؟

بگذارید برای توضیح علت، یک مثال زیستی بزنم. هزاران سال پیش یوزپلنگ‌ها از یک تنگنای ژنتیک عبور کردند. یعنی به عللی همهٔ یوزپلنگ‌های کرهٔ زمین منقرض شدند و از بین رفتند به‌جز چهار پنج‌تا.  این چهارپنج‌تا باهم زادآوری کردند و جمعیت آن‌ها سال‌به‌سال افزایش یافت. همهٔ یوزپلنگ‌های امروزی از نسل همان چند یوزپلنگِ باقی‌مانده هستند. درنتیجه یوزپلنگ‌های امروزی به علت خویشاوندی نزدیک با یکدیگر ازلحاظ ژنتیک بسیار به هم شبیه‌اند. می‌توان به آسانی و بدون نگرانی از عوارض پس‌زدنِ عضو پیوندی که در انسان‌ها معمول است، عضوی از بدن یک یوزپلنگ را به بدن دیگری پیوند زد. این یکسانی ازلحاظ قوانین ماندگاری در طبیعت امتیاز محسوب نمی‌شود؛ بلکه موجب ناپایداری جمعیت می‌شود. یک بیماری می‌تواند همهٔ یوز‌پلنگ‌ها را از بین ببرد و نسل آن‌ها را از کرهٔ زمین بربیندازد. چون تنوع آن‌ها بسیار اندک است، اگر تنوع ژنتیک درون جمعیت آن‌ها بیشتر می‌بود، بعضی‌ها نسبت به آن بیماری مقاوم‌تر می‌بودند و باقی می‌ماندند. پس تنوع ژنتیک رمز ماندگاری است و یکسانی باعث نابودی می‌شود. اصلاً اهمیت تنوع زیستی روزبه‌روز بیشتر آشکار می‌شود. هر چه تنوع زیستی محیط کمتر شود، به همان اندازه محیط ناپایدارتر می‌شود.

  • آیا این امر مشمول جوامع بشری هم می‌شود؟

بله. انسان هم جزئی از یک شبکهٔ بزرگ و درهم‌پیچیدهٔ حیات است؛ تافتهٔ جدابافته نیست. اما در زندگی اجتماعی انسان، تنوع فرهنگی نیز ارزشمند است. به‌طوری‌که هم‌اکنون بسیاری از کشورها در پی افزایش تنوع فرهنگی هستند. چون متقاعد شده‌اند تنوع باعث زایش و پیشرفت است. مثلاً به مهاجران کمک می‌کنند تا زبان و فرهنگ بومی خود را حفظ کنند.

  • چگونه می‌توان در برابر این تغییرات و کاهش تنوع مقاومت کرد؟

قطار جهانی‌شدن راه افتاده است. کسی هم از ما نمی‌پرسد که آیا موافق‌ایم یا مخالف، آیا می‌خواهیم جهانی شویم یا نه. این پدیده‌ مانند رودی خروشان از راه می‌رسد و خواه‌ناخواه ما را با خود می‌برد. نمی‌توان مسافت زیادی برخلاف جریان این رود شنا کرد. اما می‌توانیم برای مهار آن، کاستن از معایب و افزودن بر محاسن آن و استفاده از آن برنامه‌ریزی کنیم. مراقب باشیم آن رود خروشان فرهنگ بومی ما را غرق و نابود نکند؛ به فرهنگ بومی‌مان اهمیت بدهیم، آن را مهم بشماریم، اهمیت آن را به‌ویژه برای نسل جوان روشن‌تر کنیم.

  • آیا شما دلتان برای سیرجان تنگ می‌شود؟ برای کجاهای آن؟ برای چه کسانی؟ برای چه چیزهایی؟

می‌توانم عبارت‌هایی از شاعر به وام بگیرم و عرض کنم که اهل سیرجانم، اما شهر من سیرجان نیست. شهر من گم شده است. طبیعی است که من هم دلم برای سیرجان تنگ شود، اما سیرجانی که در ذهن من است و دلم برایش تنگ می‌شود، چندی است گم شده است. قسمتِ بیشتر سیرجانِ امروزی برای من ناآشنا و غریب است. درصد بسیار اندکی از افراد این شهر را می‌شناسم. غیرازاین هم نمی‌توان انتظار داشت. سیرجان رودخانه‌ای رونده است که آب آن در جریان است. اکنون رودخانه همان است، اما آب نه آن آب!

  • جناب آقای دکتر! شما خودتان اهل مطبوعات هم هستید. امروزه سیرجان را به‌عنوان یکی از شهرهای مطبوعاتی و روزنامه‌خوان کشور می‌شناسند که به لحاظ آماری هم رتبه اول را در این زمینه به خود اختصاص می‌دهد داده است؛ شما چقدر با جراید محلی سیرجان آشنا هستید؟ آیا آن‌ها خبری از شما می‌گیرند؟

بعضی از نشریات محلی سیرجان را می‌خوانم، مخصوصاً آن‌ها که روی وب منتشر می‌شوند و به آسانی در همه‌جا در دسترس هستند. بعضی‌ها هم مانند نشریهٔ شما به بنده لطف داشته‌اند و گفت‌وگوهایی باهم داشته‌ایم.

  • آیا امروز تمام آن آرزوهای دوره کودکی که شما آن‌ها را زیر سقف‌های گنبدی جولان می‌دادید محقق شده است؟ دکتر کرام‌الدینی امروز همان تصور کودکی‌های دیروزش است؟

یکی از تفاوت‌های انسان در دوره‌های مختلف زندگی، یعنی کودکی، نوجوانی، جوانی و میان‌سالی در میزان آرزوهاست. آرزوهای دوران کودکی بسیارند که به‌مرورزمان و بالا رفتن سن به‌تدریج کمیّت آن‌ها کاهش می‌یابد؛ همراه با افزایش سن فرصت محقق کردن آرزوها کمتر و دروازهٔ ورود آرزوهای جدید تنگ‌تر می‌شود. می‌گویند یکی از تفاوت‌های افراد پیر و جوان در همین است. بالا رفتن سن مساوی است با افزایش خاطرات و کاهش آرزوها و امیدها! از سوی دیگر، تخیلات و آرزوها محدودیت ندارند. عالم خیال عالمی بی‌انتها و آزاد است. هر کس می‌تواند رایگان و بدون محدودیت به هر چه می‌خواهد فکر کند و تخیل و آرزوپروری کند.

آرزوهای دوران کودکی در حد و اندازهٔ همان دوران هستند؛ مانند یافتنِ سکهٔ ده‌شاهی در جوی خیابان. گرفتن یک آفرین، خوردن یک شکم سیر حلوای تق‌تقوی حاج مصیب! اما طبیعی است که آرزوهای دوران میان‌سالی از جنس دیگر باشند.

من اکنون در وضعیتی هستم که برای خودم آرزوهای اندکی دارم؛ اگرچه هنوز احساس نمی‌کنم که آرد خود را بیخته و الک را آویخته‌ام. آرزوی من آیندهٔ بهتر برای انسان‌هاست. نمی‌خواهم آرزوی محال بکنم که غصه و غم به‌طورکلی از جامعهٔ انسانی به کنار بروند، همهٔ مردم به‌خوبی و خوشی روزگار بگذرانند، همهٔ بیماران درمان شوند و کسی به هیچ دردی دچار نشود. اما آرزو دارم درد و رنج انسان‌ها حتی‌الامکان کاهش یابد؛ اگرچه این آرزو بسیار بزرگ و دیریافت به نظر می‌آید.

به نظر من تنها راه برآورده کردن این آرزو در یک کلمه خلاصه می‌شود: آموزش! جامعهٔ آگاه و آموزش‌دیده کمتر فریب می‌خورد؛ راه‌حل معضلات، مشکلات و مسائل خود را می‌داند، از تعصب‌های کور برکنار است و بالطبع مردم آن از زندگی بهتر برخوردارند. به گفتهٔ مولانا، اقتضای جان چو ای دل آگهی است، هر که آگه‌تر بود جانش قوی است…

  • … پس کارهای شما در زمینه‌های آموزش و ترویج علم در همین جهت و راستاست؟

درست است. به نظر من مستقیم‌ترین راه رسیدن به جامعهٔ خوشبخت، راه علم است. تفکر علمی و منطقی، بالاترین نوع تفکر انسانی است، به‌ویژه در دنیای امروز که سرشار از مطالب و تبلیغات شبه‌علمی است. امروزه تجاوز شبه‌علم به دنیای علم به‌اندازه‌ای رسیده است که حتی به جوامع علمی و دانشگاهی ما هم رسیده است. حتی برخی کسان که باید مدافع روش علمی باشند، به راه شبه‌علم پا گذاشته‌اند و در دام آن افتاده‌اند.

  • منظورتان از شبه‌علم چیست؟ آیا ممکن است برای شبه‌علم و علم مثالی بزنید تا منظورتان را بهتر درک منیم؟

البته. پس بگذارید از تجربهٔ خودم مثال بیاورم. می‌دانید که من بیش از ده سال است که مجلهٔ علمی ـ آموزشی رشد آموزش زیست‌شناسی را که برای معلمان زیست‌شناسی کشور منتشر می‌شود، سردبیری می‌کنم و لذا با دنیای این معلمان ارتباط دارم و فضای ذهنی آنان را تا حد زیادی می‌شناسم. همیشه بعضی از مقالاتی که این قشر ترویج‌کنندهٔ علم برای چاپ و انتشار به ما می‌فرستند، از نوع شبه‌علمی است؛ مانند اثرهای درمانی معجزه‌آسای برخی گیاهان.

منظورم این نیست که بررسی آثار درمانی گیاهان کاری شبه‌علمی است، بلکه می‌خواهم بگویم که این گروه از افراد به شیوه‌ای غیرعلمی یا شبه‌علمی دربارهٔ خواص دارویی گیاهان بزرگ‌نمایی می‌کنند و انواع بسیاری از خواص درمانی را بدون احساس نیاز به منابع علمی به گیاهی خاص نسبت می‌دهند. یعنی مثلاً می‌نویسند خوردن برگ فلان گیاه همهٔ میکروب‌های بدن را از بین می‌برد، خون را تصفیه می‌کند، سموم بدن را دفع می‌کند، ضدسرطان است و بسیاری از ویژگی‌های معجزه‌آسای دیگر را در دنبال آن ردیف می‌کنند؛ اما ذکر نمی‌کند که این ادعا از کجا گرفته شده‌اند یا در کدام آزمایشگاه و توسط کدام محققان به دست آمده‌اند. تازه، ادعاهای شبه‌علمی همین‌جا ختم نمی‌شوند. مثلاً، می‌دانید که نابودی میکروب‌های بدن به مرگ می‌انجامد. اگر گیاهی همهٔ میکروب‌های بدن را نابود کند، مرگ‌آور است. چون به تازگی معلوم شده است که بدن همهٔ موجودات زنده، ازجمله انسان با میکروب‌ها پیوندها و تعامل‌هایی عمیق و ناگسستنی دارند. بدون این میکروب‌ها ادامهٔ زندگی امکان‌پذیر نیست! شاخهٔ مربوطه که میکروبیوم نام دارد، گاه برای برخی بیماری‌ها پیوند میکروب تجویز می‌کند، نه نابودی میکروب‌ها. احتمالاً تصورِ نابود کردن همهٔ میکروب‌های بدن زایدهٔ این پندار نادرست است که همهٔ میکروب‌ها بیماری‌زایند، درحالی‌که این‌طور نیست بلکه درصد بسیار اندکی از میکروب‌ها بیماری‌زایند که حساب‌شان جداست. اگر به تبلیغات فراوان داروها و وسایل پزشکی دقت کنیم، انواع بسیاری از ادعاهای شبه‌علمی را مشاهده خواهیم کرد و با اندک تفکر منطقی درخواهیم یافت که همه بی‌پایه و اساس و نادرست‌اند.

  • در پایان اگر از نوروز آن روزهای سیرجان خاطره‌ای دارید بیان بفرمایید.

نوروز را روزِ نو شدن و فروردین را ماهِ شکوفه‌ها، ماهِ پدید آمدن برگ‌های نو بر نوشاخه‌ها و ماهِ روییدنِ گیاهانِ علفیِ نو می‌دانیم. در نوروز لباس نو می‌پوشیم، نو شدن را جشن می‌گیریم و می‌کوشیم نه فقط در ظاهر، بلکه از درون نیز نو شویم؛ اما به نظر من «نو» همیشه از درون «کهنه» سر به درمی‌آورد، بنابراین، بدون وجود کهنه، نو نیز پدیدار نخواهد شد.

اجازه بدهید در اینجا هم یک مثال زیستی بزنم. نوشکوفه‌های بهاری که در برابر چشمان ما می‌شکفند و ما را غرق در شوق و تحسین می‌کنند، درواقع نو نیستند؛ بلکه در طول ماه‌ها آرام‌آرام درون غنچه‌ها شکل‌گرفته‌اند و در انتظار شکوفایی زیسته‌اند. به‌بیان‌دیگر، غنچه‌های نوشکفته طی فرایندی از بخش‌های کهنهٔ گیاه سر به درآورده‌اند و نمایان شده‌اند. امسال هم شاهد هستیم که این شکوفه‌های نوروزی درواقع از میانهٔ زمستان، یعنی اوایل بهمن‌ماه شکوفه داده‌اند و منتظر نوروزِ ما نمانده‌اند.

به یاد دارم که مادرم در مورد نوروز و عید همیشه ضرب‌المثلی سیرجانی به کار می‌برد. او می‌گفت: «هر وقت نوی نوروز، هر وقت سیری عید است». یعنی روزی که لباس نو می‌پوشی، نوروز و روزی که گرسنه نیستی، عید است. از این جمله که انعکاسی است از فرهنگ بومی ما، به‌روشنی برمی‌آید که از دیدگاه مردم ما، نوروز صرف‌نظر از پدیدهٔ اعتدال بهاری، پدیده‌ای مصنوعی و قراردادی است و اعتدال بهاری، یعنی برابر شدن طول روز و شب هم که منحصر به نوروز نیست و علاوه بر نوروز در روز اول مهرماه هم روی‌می‌دهد. خلاصه، نوروز رویدادی واقعی و طبیعی نیست، بلکه فقط رسم فرخنده و خوشایندی است که پدران ما به مناسبتی بنیاد گذاشته‌اند و ما هم آن را ارج می‌نهیم و گرامی می‌داریم.

اجازه دهید از فرصتی که در اختیارم قرار دادید استفاده کنم . ضمن سپاسگزاری، به شما و به همهٔ کسانی که این گفت‌وگو را می‌خوانند درود بفرستم و از آنان بخواهم که تبریک این‌جانب را به مناسبت نوشدنِ قراردادیِ سال بپذیرند.

بیست و چهارم بهمن‌ماه ۱۳۹۳.

مؤلف کتاب درسی

بهمن ۳ام, ۱۳۹۳

1

گفت و گو با نشریهٔ جوانه در بارهٔ کتاب‌های آموزشی:

  • شما نقش و جایگاه کتاب‌های جشنوارهٔ کتاب‌های آموزشی رشد را در طرح سامان‌دهی منابع آموزشی و تربیتی چگونه می‌بینید؟
  • اجازه بدهید پیش از پاسخ دادن به این سؤال، ابتدا خاطره‌ای نقل کنم. سال‌ها پیش، روزی به بازدید دبیرستانی واقع در آذربایجان شرقی رفته بودیم. در یکی از کلاس‌های آن دانش‌آموزی از من پرسید که چرا برای هر کتاب درسی که مثلاً حدود سیصد صفحه دارد، هزاران صفحه کتاب کمکی تألیف و روانهٔ بازار می‌شود؟ مگر کتاب‌های درسی چقدر دشوار و مبهم نوشته می‌شوند که نیاز به این‌همه کتاب کمکی دارند؟ او سپس ادامه داد که بسیاری از این کتاب‌های کمکی برای کسب درآمد نوشته می‌شوند؛ کیفیت لازم را ندارند و استاندارد نیستند؛ ما را دچار سرگردانی می‌کنند و بعضی از آن‌ها حتی گمراه‌کننده‌اند، مطالب نادرست دارند و وقت ما را بیهوده می‌گیرند. چرا برای کنترل بازار این نوع کتاب‌ها کاری انجام نمی‌شود؟

باید اعتراف کنم که در آن لحظه انتظار شنیدن چنین سخنانی از دانش‌آموزی دبیرستانی نداشتم؛ اما او حرف خود را زده بود و خوب هم زده بود. یادم هست که در آن زمان کسی کاری برای سامان دهی کتاب‌های آموزشی انجام نمی‌داد. از طرح سامان‌بخشی کتاب‌های آموزشی هم خبری نبود و جشنواره‌ای هم برای معرفی کتاب‌های مناسب وجود نداشت.

در آن زمان این فکر به ذهنم رسید که برای انجام آنچه این دانش‌آموز خواسته بود، یعنی کنترل بازار کتاب‌های کمک‌درسی، دو راه بیشتر وجود ندارد. یکی مبارزه با ناشران و مؤلفان این نوع کتاب‌ها، یعنی ممنوع کردن انتشار آن‌ها و دیگر به‌عکس، همکاری با آنان و هدایت ناشران و مؤلفان و تشویق آنان برای تألیف کتاب‌های بهتر و مناسب‌تر.

آشکار است که راه‌حل اول امکان‌پذیر جلوه نمی‌کرد و حتی ممکن بود سبب زیرزمینی شدن و آشفتگی بیشتر بازارِ این نوع کتاب‌ها می‌شد، اما راه‌حل دوم عملی‌تر می‌نمود.

اکنون سال‌ها از آن روز گذشته است. سال‌هاست که طرح سامان‌بخشی کتاب‌ها و منابع آموزشی با هدف هدایت و تشویق ناشران در حال اجراست و امسال یازدهمین دورهٔ جشنوارهٔ کتاب‌های آموزشی برگزار خواهد شد؛ اما هنوز نه‌تنها از قیل‌وقال ِبازار مکارهٔ کتاب‌های آموزشی کاسته نشده، بلکه هیاهوی فروشندگان این گونه کتاب‌ها بلندتر هم شده است. هنوز تعداد کتاب‌های کمکی که به ازای هر کتاب درسی منتشر می‌شوند، نه‌تنها کاهش نیافته، بلکه افزایش بسیار هم داشته است و حتی می‌بینیم به طور منظم از رسانه‌های قدرتمند کشور هم دربارهٔ آن‌ها تبلیغ می‌کنند. پس نتیجهٔ سامان بخشی چه بوده است؟

  • یعنی به نظر شما سامان‌بخشی کتاب‌های آموزشی در کار خود موفق نبوده است؟
  • نه، نمی‌خواهم این جوری نتیجه‌گیری کنم. همهٔ آنچه شرح دادم برای این بود که راه پاسخ به پرسش شما را بازتر و هموارتر کنم. به طور خلاصه، پاسخ من به پرسش اول شما این است: درست است که کمیّت این کتاب‌ها افزایش یافته، اما کیفیت آن‌ها هم افزایش داشته است؛ یعنی نسبت کتاب‌های آموزشی مناسب و استاندارد افزایش قابل‌توجه داشته است. به‌بیان‌دیگر، جشنواره تا حدود زیادی در رسیدن به اهداف خود موفق بوده است. البته بعضی‌ها این ایراد را هم وارد می‌دانند که شاید با امکانات موجود جشنواره می‌توانسته موفق‌تر از این هم باشد.

 

  • از دیدگاه شما افزودن چه بخش یا بخش‌هایی به برنامه‌های جشنواره به تأثیر بیشتر آن کمک می‌کند؟
  • یکی از کارهایی که جشنواره می‌تواند انجام دهد، برگزاری نمایشگاهی از کتاب‌های شایسته، منتخب، برگزیده و مناسب است. اگر درون یا در کنار نمایشگاه فروشگاهی هم برای عرضهٔ کتاب‌های مناسب تدارک دیده شود، بسیار بهتر است. اگر هم این نمایشگاه دائمی باشد که خیلی بهتر است. به نظر این‌جانب معرفی عنوان، نام پدیدآورندگان و ناشر به‌هیچ‌روی کافی نیست. مخاطب این جشنواره باید بتواند کتاب‌های معرفی‌شده را لمس کند، در دست بگیرد و ورق بزند. در این صورت است که آشنایی واقعی با کتاب‌های شایسته به روی می‌دهد و اهداف جشنواره بیشتر محقق می‌شوند.

 

  • به نظر شما چه کارهایی لازم است سازمان پژوهش و برنامه‌ریزی آموزشی در کنار جشنواره انجام دهد تا تأثیرات جشنواره ماندگارتر شود؟
  • یکی از کارهایی که سازمان پژوهش و برنامه‌ریزی آموزشی می‌تواند برای این کار انجام دهد، حمایت بیشتر، شناساندن بیشتر جشنواره و افزایش اعتبار آن از طریق افزایش کیفیت جشنواره است. به نظر این‌جانب اساس کار این جشنواره را داوران تشکیل می‌دهند. انتخاب داوران خوب و شایسته، داورپروری و آموزش‌وپرورش کارشناسان از کارهایی است که سازمان باید انجام دهد تا خوش‌نامی جشنواره افزایش یابد و تأثیر آن بیشتر شود.

 

  • از نظر شما داور این جشنواره باید چه ویژگی‌هایی داشته باشد؟
  • گفتم که پایه و اساس این جشنواره را داوران تشکیل می‌دهند. هراندازه کارِ داوری درست‌تر و دقیق‌تر انجام شود، به همان اندازه اعتبار جشنواره افزایش می‌یابد. چون این‌جانب داوری این جشنواره را تجربه کرده‌ام، می‌دانم که کارِ داور چه اندازه دشوار و حساس است.

داور باید کارشناس باشد، یعنی باتجربه باشد؛ با کتاب آشنا و مأنوس باشد؛ آگاه باشد و کتاب‌های منتشرشده را بشناسد و بتواند آن‌ها را با هم مقایسه کند و دربارهٔ آن‌ها نظر بدهد؛ بنابراین، داور هرقدر پرکارتر، مسن‌تر و باتجربه‌تر باشد، بهتر می‌تواند داوری کند.

  • ممکن است قدری بیشتر دراین‌باره توضیح بدهید؟
  • البته. ببینید، ما می‌توانیم بسیاری از ویژگی‌های فیزیکی هر کتاب را با دقت بسیار زیادی اندازه بگیریم. می‌توان طول و عرض و ارتفاع و حجم آن را با دقت اندازه‌گیری کنیم. حالا اگر ده نفر این ویژگی‌ها را اندازه بگیرند، اعداد یکسانی به دست می‌آورند. درحالی‌که داوری دربارهٔ محتوای کتاب این گونه نیست. داور هرگز نمی‌تواند خود را کاملاً از سابقهٔ ذهنی خود بیرون بکشد؛ نمی‌تواند اصلاً سلیقهٔ و علاقهٔ خود را در داوری دخالت ندهد. به همین علت است که معتقدم داوری کاری است که با وجدان نسبت مستقیم دارد. پس کاری که برگزارکنندگان جشنواره می‌توانند انجام دهند، این است که در انتخاب داورها بسیار سخت‌گیر باشند و آگاهی آنان را روزآمد و جدید کنند؛ به‌بیان‌دیگر، داورپروری کنند.

 

  • شما یکی از مؤلفان کتاب‌های درسی زیست‌شناسی متوسطه هستید. کتاب‌های تألیفی شما بیش از ده سال است که در مدارس در حال تدریس‌اند. به نظر شما چه نسبتی بین کتاب‌های درسی و کمک‌درسی برقرار است؟
  • تألیف کتاب درسی در چهارچوب برنامه‌ای به نام برنامهٔ درسی صورت می‌گیرد. مؤلف کتاب درسی نمی‌تواند خودسرانه هر موضوعی را می‌خواهد و می‌پسندد، به کتابش وارد کند یا از موضوعی خاص که در برنامهٔ درسی وجود دارد، صرف‌نظر کند؛ فقط می‌تواند ابتکار، خلاقیت، سواد علمی و توانایی نگارشی خود و از همه مهم‌تر درک خود را از آموزش و روش‌های تدریس در معرض قضاوت بگذارد. به همین علت بعضی از نقص‌هایی را که در کتاب درسی وجود دارد، باید به حساب برنامهٔ درسی مربوطه گذاشت. به‌بیان‌دیگر، کتاب درسی یکی از نمودهای برنامهٔ درسی است.

مؤلف کتاب کمک‌آموزشی نیز باید در محدودهٔ کتاب درسی و برنامهٔ درسی کار کند؛ اما کتاب کمک‌آموزشی محدودیت‌های کم‌تر دارد. مخاطبان کتاب‌های درسی میلیونی هستند و شمارگان هر کتاب درسی در سال چندصدهزار است. کتاب درسی سراسری و فراگیر است و برای همهٔ دانش‌آموزانِ همهٔ مناطق کشور نوشته می‌شود. کتاب درسی منبع اصلی آزمون‌های ورود به دانشگاه است. درحالی‌که کتاب کمک‌درسی این‌طور نیست؛ شمارگان محدود دارد و خواندن آن برای دانش‌آموزان اجباری نیست؛ بنابراین، دست مؤلف کتاب‌های کمک‌درسی بسیار بازتر است، چون این نوع کتاب‌ها با محدودیت حجم روبه‌رو نیست؛ مخاطبان او بسیار کمترند و اثر کتابش بسیار کمتر است. مؤلف کتاب کمک‌آموزشی می‌تواند کتاب خود را متناسب با مخاطب خاص، مانند دانش‌آموزان تیزهوش، عادی یا استثنایی بنویسد. می‌تواند فعالیت‌های آموزشی بیشتر و متنوع‌تر در کتاب خود بگنجاند؛ می‌تواند مسائل عمیقی را برای دانش‌آموزان مطرح کند. یادمان باشد کتاب کمک‌درسی باید درواقع مکمل کتاب درسی رسمی باشد، نه رونویسی از آن!

وجه مشترک همهٔ مؤلفان آن است که اصولاً همهٔ مؤلفان آموزشی و حتی غیرآموزشی باید مخاطب‌شناس باشند، یعنی شناختی هر چه بیشتر و بهتر از مخاطب خود داشته باشند. مخاطب خود را به‌خوبی بشناسند و بدانند برای چه کسانی می‌نویسند و هنگام نوشتن همواره مخاطب را رو به روی خود تصور کنند. مؤلف باید با اصول و قواعد کار گروهی آشنا باشند و بتوانند به طور مناسب با دیگران همکاری کند؛ چون تألیف کتاب کاری گروهی است و مؤلف باید با خود را با افراد مختلفی همساز کند. مؤلف باید سواد و تخصص لازم را در موضوع مربوطه و نیز در زبان فارسی داشته باشد و بتواند منظور خود را روشن و روان به فارسی توضیح دهد. او باید بتواند از منابع علمی به‌گونه‌ای مناسب استفاده کند. سعهٔ صدر داشته باشد تا نقص‌های اثر خود را بپذیرد و آن‌ها را اصلاح کند.

سوار بر امواج نوری

دی ۲۸ام, ۱۳۹۳

digit

این نوشته در روزنامهٔ شرق، پنج‌شنبه ۲۵ دی‌ماه ۱۳۹۳ منتشر شده است.

قصد ندارم این نوشته را به مزایا یا معایب نشر الکترونیک اختصاص دهم، بلکه منظورم از نوشتن این سطور، بیشتر بیان اثرهای شگرفی است که نشر الکترونیک بر علم و فرهنگ آدمی گذاشته، می‌گذارد و خواهد گذاشت. بنابراین، بهتر است نخست تاریخچه موضوع را از نظر بگذرانیم؛ سپس وضعیت امروزی آن را بررسی کنیم و در پایان لزوم آن را برای پژوهشگران علم تا حدودی که مقدور است، پیش‌بینی کنیم. می‌توان پیشینه و تاریخ تکامل روش‌های ذخیره و انتقال اطلاعات و اندیشه‌های بشری را به دو دوره اصلی تقسیم کرد: نخست، دوره گفتاری و دوم دوره نوشتاری. طی دوره گفتاری که با پیدایش الفبا، خط و نوشتن به پایان رسید، تجربه‌ها، اطلاعات و اندیشه‌های آدمی فقط از طریق گفتار و سینه به سینه بین افراد منتقل می‌شدند. آشکار است که این روش به سبب محدودیت ظرفیت ذهن آدمی، کارایی چندانی برای انتقال و حفظ اطلاعات و اندیشه‌های رو به فزونی و پیچیدگی آدمی نداشته و به همین علت آن را طولانی‌تر، یکنواخت‌تر و به نسبت ایستا می‌دانیم. در دوره دوم، نوشتار نیز بر گفتار افزوده شد و تحولی بزرگ در روش‌های ذخیره و انتقال اطلاعات و اندیشه‌ها پدید آورد. این دوره که تا امروز نیز ادامه دارد، نایکنواخت‌تر و پویاتر است. به همین علت می‌توان آن را به دوره‌های کوتاه‌تر مانند نوشتن بر سنگ، نوشتن بر لوحه‌های گِلی، نوشتن بر چرم و کاغذ، پدیدارشدن صنعت چاپ و مانند آنها و سرانجام، نوشتن در محیط‌های مجازی تقسیم کرد. برخی از صاحب‌نظران دوره دوم را به دو دوره مجزا تقسیم می‌کنند. آنان بر این باورند که دوره نوشتن بر سنگ و لوح و چرم و کاغذ را باید از دوره چاپ جدا کرد؛ چون اختراع فنون چاپ، صحافی و انتشار نوشته‌های چاپی، شیوه‌های ذخیره و انتقال اطلاعات و اندیشه‌های بشری را نسبت به دوره دست‌نویسی متحول کرد و سبب ایجاد انقلابی در این زمینه شد و آن را از دوره‌های پیشین متمایز کرد. انقلابی که با اختراع فنون چاپ و انتشار روی داد، تنها انقلابِ ثبت‌شده در تاریخ علم نیست؛ بلکه تاریخ علم در مسیر پرفراز و نشیب خود دگرگونی‌هایی چند از سر گذرانده که یکی از عمده‌ترین آنها رنسانس علمی، دوره نوزایی علم یا دوره تجدید حیات علم نامیده می‌شود. رنسانس از حدود سده پانزدهم میلادی در اروپا پدیدار شد، به تکامل علم و فرهنگ بشری سرعت بخشید و منجر به ظهور پرشتاب یافته‌های علمی شد.
البته جنبش رنسانس پدیده‌ای ناگهانی و انقلابی نبود بلکه طی قرن‌های گذشته، همگام با تغییرات اجتماعی-سیاسی همراه و پابه‌پای کوشش‌های دانشمندان و پژوهشگرانی مانند «راجر بیکن»، «لئوناردو داوینچی»، «کپرنیک»، «کپلر»، «گالیله» و «دکارت» به آهستگی و به‌تدریج شکل گرفت، تکوین و ادامه یافت و به پیش رفت.
تسلط ترکان عثمانی بر یونان و دسترسی مستقیم دانشمندان و پژوهشگران علم به آثار علمی و فلسفی یونانیان، کشف آمریکا و تسخیر آسیا و هندوستان و در نتیجه گسترش آگاهی‌های جغرافیایی و بسط علاقه پژوهشگران به جست‌وجوی جهان نویافته، پیدایش مذاهب جدید مسیحی مانند پروتستانیسم و پیدایش ملل جدید اروپایی را می‌توان از عوامل سیاسی- اجتماعی رنسانس علمی برشمرد. اما یکی از عواملی که در ایجاد رنسانس و نوزایی علم تاثیر بسیار و ویژه داشت، اهمیت‌یافتن زبان‌های ملی در ترویج علم بود. می‌دانیم که تا سده شانزدهم انحصار علمِ دنیای غرب در دستان کسانی بود که به زبان لاتینی تسلط داشتند، می‌توانستند متون علمی را که منحصرا به این زبانِ دشوار نوشته می‌شد بخوانند، درک کنند و خود نیز به این زبان بنویسند. روی‌آوردن دانشمندان و پژوهشگران به زبان‌های ملی، موجب ترویج علم بین مردم و همه‌گیرشدن و همگانی‌شدن علم شد. از آن پس علم از انحصار خارج شد و در دسترس همگان قرار گرفت. پیدایش، تکوین و تکامل نشر الکترونیک را نیز باید از جمله انقلاب‌هایی دانست که شیوه‌های حفظ، نگهداری، انتقال و در نتیجه ترویج علم را متحول کرده‌ و سبب جهش‌های بزرگ علمی شده‌اند. نشر الکترونیک دسترسی همگان را به منابع علمی سریع‌تر و آسان‌تر کرده است. باید اذعان کرد که نشر الکترونیک فارغ از مزایا یا معایب، در پی بی‌کفایتی روش‌های سنتی حفظ و انتقال داده‌ها و اطلاعات علمی و به‌دنبال نیاز به ابزار تکامل‌یافته‌تر و کارآمدتر برای نگهداری، هدایت، انتقال و پردازش اطلاعات و داده‌های علمی پدید آمده است. یک شاهد برای این مدعا دگرگونی روش‌های علم زیست‌شناسی است. دستاوردها و تحولات ٢٠سال اخیر فناوری‌های اطلاعات بر همه شوون زندگی اجتماعی، حتی بر زندگی خصوصی ما اثر گذاشته‌اند. افزایش تدریجی توان رایانه‌ها همراه با کاهش بهای آنها، از عوامل تسریع تکامل این فناوری بوده‌اند، مثلا محاسباتی که حدود ١٠سال پیش با رایانه‌های غول‌آسای آن زمان هفته‌ها به طول می‌انجامید، اکنون با رایانه‌های قابل‌حمل در چنددقیقه انجام می‌شود. داده‌های علمی امروزی مسیر خود را از طریق فیبر نوری بین پژوهشگران و مردم علاقه‌مند می‌پیمایند و به شیوه‌ای که می‌توان آن را نوعی نشر الکترونیک نام نهاد، به مقصد می‌رسند. امروزه بیشتر از هرزمان دیگر به جمع‌آوری، بایگانی و آنالیز داده‌ها و اطلاعات حاصل از پژوهش‌های علمی نیاز داریم؛ مثلا در پروژه اخیر توالی‌یابی ژنوم١ هزارانسان، چندین‌ترابایت (هرترابایت = یک‌تریلیون‌بایت) داده تولید شد که باید آنها را ذخیره، آنالیز و پردازش و سپس احیانا منتشر می‌کردند، اما فنون چاپ و انتشار سنتی به هیچ‌روی برای چنین کاری کافی و مناسب نبودند. کاربرد رایانه، ریاضیات و نرم‌افزارهای تکامل‌یافته و پیشرو، نیاز امروزی دانشمندان و پژوهشگران علم است. به نظر می‌رسد کاغذ، قلم و چاپخانه‌ها دیگر برای نگهداری، انتقال علم امروزی کافی نیستند و به پیشرفت آن کمک نمی‌کنند؛ بلکه نشر علم لزوما به نشر الکترونیک نیاز دارد. تنها نشر الکترونیک است که می‌تواند این حجم عظیم از داده‌های علمی را که پرشتاب و باسرعت در حال تکامل، افزایش‌ و پیچیدگی‌اند، بر خود بنشاند و آنها را بین پژوهشگران و مردم علاقه‌مند جابه‌جا کند. نشر الکترونیک نیاز علم امروز و علم امروز و آینده به آن نیازمند است. توجه داشته باشیم اصطلاح نشر الکترونیک در علم، مفهومی بسیار فراتر از تعریف رایج و عمومی آن دارد.
پی‌نوشت:
١- پروژه موسوم به هزارژنوم پژوهشی بین‌المللی برای تهیه فهرست تنوع ژنی انسان است که در ژانویه٢٠٠٨ آغاز شد. دانشمندان در نظر داشتند به مدت سه‌سال ژنوم حداقل یک‌هزارانسان را از قومیت‌های مختلف به‌طور ناشناس بررسی کنند. در سال٢٠١٠ مرحله آزمایشی این پروژه به پایان رسید و نتایج آن در مجله نیچر منتشر شد. در اکتبر ٢٠١٢ نیز نتایج تنوع توالی ١٠٩٢ ژنوم در همین مجله به چاپ رسید.

عدالت آموزشی: رویکرد و راهکاری نوین

آذر ۲۰ام, ۱۳۹۳

سرمقالهٔ شمارهٔ ۹۷ نشریهٔ رشد آموزش زیست‌شناسی

عدالت آموزشی: رویکرد و راهکاری نوین

 

متخصصان آموزش عقیده دارند برای آن که افراد جامعه‌ای از «عدالت آموزشی» برخوردار باشند، نخست لازم است «عدالت ورودی» در آن جامعه برقرار باشد؛ یعنی درهای آموزش به روی همگان باز باشد، به شیوه‌ای که همهٔ داوطلبان بتوانند ادامهٔ تحصیل دهند و به نحوی یکسان آموزش ببینند، از امکاناتِ آموزشیِ همانند برخوردار باشند و به عدالت خروجی برسند. بنابراین، اگر در جامعه‌ای سد، مانع یا دیواری در برابر دسترسی همگان به آموزش، معلم، مواد و ابزار آموزشی موجود باشد، می‌گویند در آنجا «ناعدالت آموزشی» برقرار است.

معمولاً تحققِ «عدالت آموزشی» در عمل بسیار دشوار است، چون موانع بسیاری در مقابل آن وجود دارد. در بسیاری از جوامعِ بشری راه برخورداری از آموزش هموار نیست. بسیاری افراد نمی‌توانند در محل یا در رشته‌ای که دوست دارند، آموزش ببینند.

مثلاً، در آفریقای جنوبی، آموزش به آسانی در دسترس همگان نیست. نظام آموزشی آفریقای جنوبی در دوران تبعیض نژادی برای اقلیت سفید پوست طراحی شده است. در نتیجه، امروزه جای کافی برای بسیاری از کسانی که می‌خواهند وارد آموزش عالی شوند، حتی اگر دانش‌آموزان ممتازی هم بوده‌اند، وجود ندارد.

این کمبود در ژانویهٔ ۲۰۱۲ در دانشگاه ژوهانسبوگ خود را به شکلی فاجعه‌بار نشان داد. فردای روزی که اعلام شد چند جای خالی برای ثبت نام چند نفر در این دانشگاه وجود دارد، سیل جمعیتی از افراد رتبه ممتاز و والدین آنها به سوی این دانشگاه شتافتند. هنوز سحرگاه نشده بود که صفی چند هزارنفری در برابر درهای دانشگاه تشکیل شده بود. همه به این امید آمده بودند که پذیرفته شوند. اما وقتی درها باز شد، بر اثر هجوم مردم ۲۰ نفر زخمی شدند و یک مادر که آمده بود زندگی بهتری برای پسرش به دست آورد، کشته شد[۱].

1326247688141_1326247688141_r

دانش‌آموزان و والدین فقیر آنها برای نام‌نویسی در دانشگاه ژوهانسبورک جمع شده‌اند.

 1326247703064_1326247703064_r

یک مادر: کشتهٔ نابرابری آموزشی

 حتی در جامعهٔ ایالات متحده نیز که بساط آموزش در همه جا پهن است، نابرابری آموزشی حکم‌فرماست. از سال ۱۹۸۵ شهریه‌های دانشگاهی به میزان ۵۵۹ درصد افزایش داشته‌اند. بنابراین، هر سال گروه بزرگی از داوطلبان تحصیل در آموزش عالی به علت گرانیِ آموزش، از تحصیل بازمی‌مانند.

بنا به تخمین‌های سازمان ملل، اکنون در جهان حدود ۵۷ میلیون کودک از آموزش در دورهٔ ابتدایی محروم‌اند و برای اینکه تا سال ۲۰۱۵ این کمبود جهانی جبران شود، باید حداقل ۶ر۱ میلیون معلم تربیت شوند. این رقم برای سال ۲۰۳۰ حدود ۳ر۳ میلیون معلم خواهد بود. اما آیا تربیت این تعداد معلم عملی است؛ به خصوص در شرایطی که به گفتهٔ یونسکو آموزش ابتداییِ جهان با کمبود بودجه‌ای معادل ۲۶ میلیون دلار روبه روست و از سوی دیگر کمک‌ها نیز رو به کاهش است؟

با این حال، دست‌درکارانِ آموزش از برابرسازی فرصت‌های آموزشی نومید نشده‌اند. آنان اکنون چشم امید به پیشرفت‌های علمی و فنی دوخته‌اند تا با نابرابری آموزشی مبارزه و به ویژه با کمک «موک‌«[۲]ها عدالت آموزشی برقرار کنند.

 

«موک» چیست؟

«موک»‌ به دوره‌های آموزشی برخط (آنلاین) و رایگانی گفته می‌شود که همهٔ داوطلبان در هر سن و موقعیتی که هستند، می‌توانند آزادانه، از طریق اینترنت به آنها دسترس داشته باشند. به همین علت معمولاً «موک»‌ها از استقبال زیادی برخوردارند و چون ظرفیت نامحدود دارند، شمار نام‌نویسی‌کنندگان در آنها معمولاً میلیونی است. هم‌اکنون صدها «موک» در سراسر دنیا در دسترس است. در فوریهٔ ۲۰۱۳ شورای آموزش و پرورش آمریکا پنج دوره «موک» در علوم و ریاضی را به عنوان دوره‌های دانشگاهی تأیید کرد.

یکی دیگر از جاذبه‌های موک‌ها آن است که دانش‌آموزان و دانشجویان خود تعیین می‌کنند با چه سرعتی دوره را بگذرانند. هر دورهٔ «موک» به چند بخش‌ تقسیم می‌شود و شامل تالارهای گفت و گو و ارزشیابی پایانی است و نمره‌ها را معلم، هم‌کلاس‌ها، یا نرم‌افزارهای نمره‌گذاری مشخص می‌کنند.

«موک»‌ها آموزش دنیای امروزی را متحول کرده‌اند، چون موانعی مانند مسافت‌های فیزیکی، آزمون‌های ورودی و شهریه‌های بالا را از بین برد‌ه‌اند و می‌توانند کلاس‌های پیشرفته برای کودکان استثنایی، یا آموز‌ش‌های ویژه برای کودکانی که در یادگیری مشکل دارند، برگزار کنند. «موک‌»ها همچنین چشم‌اندازی جدید و امیدوارکننده برای دانش‌آموزانی که در خانه تحصیل می‌کنند، به وجود آورده‌اند. به یاری «موک»‌ها، امروز، پای برخی از بهترین معلمان جهان به خانه‌های دانش‌آموزان باز شده است.

 

«موک»‌ها را چه کسانی ارائه می‌دهند؟

سازمان‌ها و دانشگاه های متعددی دوره‌های موک را ارائه می‌دهند که از میان آنها چند سازمان  فعالیت بیشتر دارند:

 

کورسرا

کورسرا[۳] مؤسسه‌ای آموزشی غیرسودآور است که در زمان نوشتن این متن (اول مردادماه ۱۳۹۳) ۷۰۲ دوره توسط ۱۰۷ سازمان و دانشگاه همکار خود، ارائه می‌داد و ۸۵۹۷۲۶۱ دانشجو داشت. در این لحظه، شمار دانشجویان به صورت برخط نمایش داده می‌شود و در هر لحظه رو به افزایش است. نام‌نویسی در کورسرا بسیار آسان است:

  • یکی از دوره‌ها انتخاب و در آن به رایگان نام‌نویسی کنید.

 RADIO-COURSERA 05-11-13-

  • بر اساس برنامهٔ زمانی خود آموزش را شروع کنید. ویدیوهای آموزشی کوتاه را ببینید، در آزمون‌های تعاملی شرکت کنید، با همکاری هم‌کلاس‌های خود در ارزشیابی شرکت کنید و با هم‌کلاس‌ها و معلم خود در تماس باشید.

about_mastery_learning

  • به اهداف خود برسید. کلاس را به پایان برسانید و مدرک آن را دریافت دارید.

RADIO-COURSERA 05-11-13-

فیوچر لرن

فیوچرلرن[۴] دوره‌های رایگان معتبر و با کیفیت آنلاین از دانشگاه‌ها و مؤسسه‌های معتبر جهان ارائه می‌دهد. هدف آن مرتبط کردن یادگیرندگان سراسر جهان با استادان و معلمانِ معتبر است. «موک»های فیوچر لرن  در یک مرحله از طریق تلفن همراه، تبلت یا رایانه تحویل داده می‌شوند و بنابراین هر کس می‌تواند آموزش را مطابق با زندگی خود تنظیم کند. فیوچر لرن به دانشگاه آزاد انگلستان تعلق دارد که پشتوانهٔ آن  ۴۰ سال تجربه در زمینهٔ آموزش از راه دور است. بیش از ۲۰ دانشگاه معتبر جهان با فیوچر لرن همکاری دارند.

hero_d0777587-42ff-47c8-a9fa-bf6a0cf97095

سرطان از دورن: ژن‌ها بر پیشرفت سرطان چه تأثیری دارند؟

یکی از «موک»‌های فیوچر لرن

اوداسیتی[۵] ،[۶]

اوداسیتی به منظور محو فاصلهٔ بین مهارت‌های دنیای واقعی و آموزش مرتبط با زندگی و کار و اشتغال برقرار شده است. دانشجویان اوداسیتی در فناوری‌های مدرن، ریاضیات مدرن، علوم و تفکر انتقادی به مهارت دست پیدا می‌کنند. اوداسیتی در دانشگاه استانفورد متولد شده و تا زمان تنظیم این نوشته (اول مرداد ۹۳) ۱۶۰۰۰۰ دانشجو از بیش از ۱۹۰ کشور داشته است.

اِداکس

اداکس[۷] «موک»‌های تعاملی آنلاین از مؤسسهٔ فناوری ماساچوست، دانشگاه هاروارد و بسیاری از دانشگاه‌های طراز اول جهان ارائه می‌دهد. موضوع‌های اداکس زیست‌شناسی[۸]، بازرگانی، شیمی، علوم رایانه‌ای، اقتصاد، الکترونیک، مهندسی، غذا و تغذیه، تاریخ، علوم قضایی، ادبیات، ریاضی، پزشکی، موسیقی، فلسفه، فیزیک، علوم، آمار و مانند آنهاست. اداکس مؤسسه‌ای غیرسوددهی آنلاین و محصول مشترک هاروارد و ام آی تی است.

*

«موک»‌ها دنیای آموزش را متحول کرده‌اند و راه را برای دستیابی آسان همگان به آموزش و از بین بردن موانع آموزشی گشوده‌اند. لذا انتظار می‌رود در آینده از پیشرفت‌های قابل ملاحظه‌ای برخوردار شوند. شما و دانش‌آموزان‌تان می‌توانید در هر رشته‌ای که مایل‌اید، در دانشگاهی معتبر در گوشه‌ای از جهان به رایگان آموزش ببینید.

آری، دنیای امروز با دنیای دیروز تفاوت بسیار دارد. اگر موضوع  «تکامل آموزش زیست‌شناسی در سدهٔ بیست و یکم» برای‌تان جذاب است، مقالهٔ «زیست‌شناسی نوین، رویکردهای نوین آموزشی» را در صفحهٔ /// بخوانید و نقش «موک»‌ها را نیز به این رویکردهای آموزشی نوین بیفزایید. زمستان‌تان بهاری باد.

سردبیر

[۱] http://english.cntv.cn/program/newsupdate/20120111/106597.shtml

[۲] Massive Open Online Course (MOOC)

[۳] Coursera

[۴] https://www.futurelearn.com/about

[۵] Udacity

[۶] https://www.udacity.com/

[۷] EdX

[۸] https://www.edx.org/course-list/allschools/biology-life-sciences/allcourses

صفحه‌های رنگارنگ (سرمقالهٔ شمارهٔ ۹۶)

مرداد ۸ام, ۱۳۹۳

sss

خیز تا بر کِلکِ آن نقّاش جان افشان کنیم

کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

حافظ

 

یکی از جلوه‌های زیبای طبیعت و حیات وحش سرزمین ما کبک[۱] است. کبک پرنده‌ای رنگارنگ، خوش‌خَرام و شوربختانه خوش‌مزه و به همین علت مورد علاقهٔ شکارچیان است. شکارچیان حکایت می‌کنند که در زمستان‌های پربرف، هنگامی که در پیِ شکار آن‌اند، دیده‌اند که این پرندهٔ نگون‌بخت ناگهان خود را از اوج پرواز به برفِ روی زمین می‌افکند و به قصد مخفی شدن از چشم شکارچی سر به زیر برف فرو می‌کند؛ غافل از آن که بخشی از بدن خود را در بیرون از برف و در معرض دیدِ شکارچی باقی گذاشته است. بنابراین، ضرب‌المثل معروف «همچو کبک سر به زیر برف فرو بردن» را کنایه از کسانی می‌دانند که چشم به روی عیوب خود می‌بندند با این تصور که دیگران هم آن عیوب را نخواهند دید.

لابد به فکرتان رسیده است که این عمل کبک از دیدگاه تئوری‌های رفتارشناسی چندان درست و توجیه‌پذیر جلوه نمی‌کند، چون با قواعد و قوانین ماندگاری و بقای فرد و گونه متضاد است. برخی رفتارشناسان معتقدند که چنین رفتاری نشانگر فریب‌کاری ناشیانهٔ این پرنده نیست، بلکه ریشه در ترس و نیز کم‌توانی آن در پرواز و خستگی و درماندگی زودرس دارد. بال‌های کبک به نسبت کوچک‌اند و نمی‌توانند مدت زیادی او را در پرواز نگه‌دارند؛ لذا، کبک پس از مسافتی کوتاه پرواز، توانِ خود را از دست می‌دهد، خستگی و ترس چیره می‌شود و پرندهٔ درمانده هنگام فرودآمدن با سر به روی برف سقوط می‌کند؛ در نتیجه سر به زیر برف فرو می‌رود، به نحوی که نمی‌تواند سریعاً خود را بیرون بکشد و فرار کند.

البته، برخی افراد، به ویژه کودکان چنین رفتاری از خود بروز می‌دهند؛ یعنی تصور می‌کنند که بستن چشم‌ها در برابر رویدادها از وقوع آنها جلوگیری می‌کند. بعضی کودکان تصور می‌کنند وقتی که دیگران را نمی‌بینند، دیگران نیز متقابلاً آنان را نمی‌بینند. این تصور که اکنون از دیدگاه ما کودکانه به نظر می‌رسد، نزد دانشمندان یونان باستان اصلی علمی به شمار می‌رفت. آنان اعتقاد داشتند که نور از چشم ما به بیرون می‌تابد، به اشیا برخورد می‌کند و سبب بینایی می‌شود. این پندار قرن‌ها بر مجامع علمی حاکم بود تا سرانجام مردی مسلمان اهل بصره به نام «ابن هیثم» پایه‌گذار نورشناسی با آزمایش‌ها و استدلال‌های خود آن را رد کرد. اگر چه دانش‌آموزان ما مختصری از فعالیت‌های این مرد بزرگ را در کتاب‌های درسی فیزیک و زیست‌شناسی و شیمی خود می‌خوانند و لذا با او آشنایند، اما در این شماره نیز او را باختصار برای شما معرفی کرده‌ایم.

گفتیم کبک پرنده‌ای رنگارنگ است. تنوع رنگ در ظاهر این پرنده چشمگیر است. در حدود ده رنگ مختلف روی بدن آن مشاهده می‌شود؛ مثلاً، پر و بال آن در روتنه خاکستری نخودی است؛ نوارهایی چندرنگ شامل رنگ‌های بلوطی خرمایی و سیاه و سفید در پهلوها دارد. صورت، زیرگلو و بالاسینهٔ سفید دارد که نوارهای پهن سیاه ابرویی از بالای چشم‌ها تا بالای سینه امتداد می‌یابند. زیر تنهٔ این پرنده زرد بلوطی و روتنهٔ آن خاکستری مایل به صورتی است. حاشیه‌های دم خاکستری‌رنگ هنگام گسترده شدن و پرواز به رنگ بلوطی نمایان می‌شوند. منقار، پاها و حلقهٔ دور چشم آن سرخ است.

h.moghimi-001

کبک، عکس از حسن مقیمی

می‌دانید که کبک تنها پرندهٔ رنگارنگ سرزمین‌مان نیست، پرندگان رنگارنگ دیگر مانند زنبورخوارها و نیز ماهی‌خورک‌ها که روی جلد شماره‌های پیشین این مجله را زینت داده بودند، تنها مشتی از خروارند. اما پرندگان نیز تنها موجودات رنگی طبیعت نیستند، بلکه همهٔ گیتی سراسر رنگارنگ است. گیاهان، کوه‌ها، دشت‌ها، رودها و جنگل‌ها همه جلوه‌های رنگی طبیعت‌اند.

رنگ‌بینی یکی از موهبت‌های خداوندی و یکی از مباحث جالب زیست‌شناسی است که در جانوران مهره‌دار در اندام‌هایی به نام چشم با کمک سلول‌های خاصی به نام گیرنده‌های نوری که مخروطی شکل‌اند، روی می‌دهد. چشم ما می‌تواند حدود ۱۵۰۰ طول موج نوری را بین ۴۰۰ تا ۷۰۰ نانومتر تشخیص دهد که تفاوت آنها حدود ۲ر۰ نانومتر است[۲] و این کار را فقط با سه نوع گیرندهٔ نوری انجام می‌دهد: گیرنده‌های نوری آبی، گیرنده‌های نوری سبز و گیرنده‌های نوری سرخ. به همین علت نوع رنگ‌بینی انسان را دیدِ سه‌رنگی می‌نامند. در مورد تعداد رنگ‌هایی که ما می‌توانیم تشخیص دهیم توافق قطعی وجود ندارد. بعضی منابع این تعداد را ۱۰۰۰۰۰ نوشته‌اند[۳]، برخی دیگر ۳ر۲ میلیون[۴]، گروهی دیگر ۷ میلیون[۵] و چند منبع هم این تعداد را حدود ۱۰ میلیون[۶] ذکر کرده‌اند.

اگر انسان‌پنداری را هنگام بررسی موجودات زندهٔ غیرانسان کنار بگذاریم، یعنی تصور نکنیم که همهٔ موجودات زنده مانند ما می‌بینند، درمی‌یابیم که رنگ‌بینی در جانوران مختلف تا چه حد متفاوت است، یعنی جانوران، جهان را آن طور که ما می‌بینیم، نمی‌بینند، بلکه توانایی آنها در رنگ‌بینی متفاوت و متناسب با سبک زندگی و محیط زیست است. پرندگان، خزندگان و ماهی‌های آب‌های کم‌عمق ممکن است دید سه‌رنگی، چهاررنگی یا حتی ده‌رنگی داشته باشند.

پستانداران عموماً رنگ‌بینی محدود دارند. بیشتر آنها نسبت به نور سرخ کوررنگ‌اند، یعنی فقط دو نوع سلول گیرندهٔ نوری دارند. بنابراین مانند انسان‌های که نسبت به سرخ کوررنگ‌اند بین سبز و سرخ تمایز قائل نمی‌شوند. بسیاری از بی‌مهره‌ها هم رنگ‌بینی دارند. زنبورهای عسل و زنبورهای بامبل نیز دید سه‌رنگی دارند، اما نه مانند ما. آنها به جای سرخ، فرابنفش را می‌بینند. پروانه‌های پاییلیو شش نوع گیرندهٔ نوری دارند. پیچیده‌ترین سیستم رنگ‌بینی در جانوران در شیخکِ دریایی مشاهده شده است که ۱۲ نوع گیرندهٔ نوری مختلف دارد. برای ما درک دنیای دَه‌رنگی آنها دشوار یا شاید ناممکن است. احتمالاً این انواع گیرنده‌های نوری بین رنگ‌هایی که ما یکسان می‌بینیم تمایز قائل می‌شوند.

مجله‌ای که در دست دارید نخستین شماره‌ای است که به صورت چهاررنگ منتشر می‌شود. قرار است از این پس از موهبت رنگ‌بینی و سه نوع سلول‌های مخروطی چشم‌مان استفادهٔ بهینه کنیم و برای بهبود هدف‌های مجله حداکثر استفاده را از رنگ بکنیم. پاییز رنگارنگ‌تان سبز و بهاری باد.

سردبیر

 


[۱] Alectoris chukar

[۲] مویز، کریستوفر و دیگران، (ترجمهٔ آمنه رضایف و دیگران)؛ مبانی فیزیولوژی جانوری، انتشارات فاطمی، ۱۳۹۰

[۳] Calkins, David J. Mapping color perception to a physiological substrate. The Visual Neurosciences Volumes 1 and 2 [institutional subscription required]. The MIT Press, 1993.

[۴] Kleiner, Kurt. What we gave up for colour vision. “New Scientist.” January 24, 2004: 12.

[۵] Myers, David G. Psychology. Michigan: Worth Publishers, 1995: 165.

[۶] Wyszecki, Gunter. Color. Chicago: World Book Inc, 2006: 824.

[۷] Calkins, David J. Mapping color perception to a physiological substrate. The Visual Neurosciences Volumes 1 and 2 [institutional subscription required]. The MIT Press, 1993.

[۸] Kleiner, Kurt. What we gave up for colour vision. “New Scientist.” January 24, 2004: 12.

[۹] Myers, David G. Psychology. Michigan: Worth Publishers, 1995: 165.

[۱۰] Wyszecki, Gunter. Color. Chicago: World Book Inc, 2006: 824.

محمد کرام‌الدینی مقوایی

اردیبهشت ۱۵ام, ۱۳۹۳
امسال هم مانند چند سال گذشته به علت تأثیر نیروی گریز از مرکز در تهران نیستم و در نتیجه نتوانسته‌ام از نمایشگاه کتاب بازدید کنم. اما کسانی که از این نمایشگاه بازدید کرده‌اند روایت می‌کنند که یک «محمد کرام‌الدینی» مقوایی را در بخشی از نمایشگاه تحت عنوان «نام‌های آشنا، چهره‌های غریب» دیده‌اند که کتابی در دست دارد. لطفاً اگر شما در نمایشگاه چشمتان به این «محمد کرام‌الدینی» مجازی افتاد و چیز عجیب و غریبی در چهرهٔ آن یافتید، عفو بفرمایید.
 moghavaii